تبليغاتX
جزیره
خسته ام

  از دست تو

  از دست خودم  از این که تو دمدمی هستی   از این که ما به جای هم فکر میکنیم

        از این گکه چرا ما با هم نیستیم   از بودن نصفه نیمه ای که فکر میکردم راضی ام

             از اینکه نمیتونم بگم خداحافظ

                     از اینکه نمیتونم از زندگیم بیرونت کنم

                          از اینکه حیوون موفق نیستم           بسه ذیگه

               من مستحق این همه اشک نیستم باور کن نیستم باور کن

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 14:8 |

درس بخون

      درس بخون

                تا پروفسور شی

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 14:4 |
مرثیه ای ناتمام
برای عبدالجبارکاکایی

هرشب بایدبرای یکی اشک بریزم

یکی از چندنفرنمیدانم

چندتصویرازشمادیده ام واکنون ندیده می دانم

بایدلبخندی نشسته باشدکنج لبهایتان

انگارهمه میدانستید

هرشب مادران سیاهپوشی رابه خواب می بینم

که مجلس عزاشان درهمه خیابانهای شهرگسترده است

وپیکرهایی پوشیده درشالها ی سبزخون آلود

وخیابانهایی که شسته می شوند

باخون نجیب ترین فرزندان این خاک

حشرات مزدورپنهان شده اند

درلباس قهرمانان جنگ

وتفنگهای بی صاحب رانشانه گرفته اند

به سوی زیباترین فرزندان ما

کجاییدسرداران قهرمان؟

چرالباس ازتنشان نمی دریدوتفنگهایتان راپس نمیگیرید

کجاییدسرداران قهرمان؟

اینجاکرخه وکارون واروندرودنیست

اینجاآزادی است وهفت تیروامیرآباد

ازژاله وخرمشهرهیچ کم ندارد

دژخیم همیشه دژخیم است



ایستاده ام روی پشت بام

بادستهایی گشوده به سوی آسمان

شب مهربان اشکهایم راپنهان میکند

اما چه کنم بابغضی که میهمان همیشگی گلوی خسته من است

ازآن شب دروغ ونیرنگ

امشب از همیشه رساترفریادمی زنم:

یک الله اکبرمیگویم برای چشمهای بی گناه ندا

وآخرین کلامش که ناتمام ماند:

"آقای پناهی سوختم..."

یک الله اکبردیگربرای پیکرسوخته ترانه

وخاموشی سرودبرلبان خون آلودش

ویکی برای سهرابی که به جای رستم به دست دیوسپیدبرزمین افتاد

ویکی برای اشکان که مادرش دیگراشکی برای ریختن ندارد ودوتای دیگربرای دوحسین که به خاک افتادند

درکربلای امیرآبادویاکوچه ای که نامش رانمی دانم

چه فرق می کند(تمام شهرامیرآباداست

تمام شهرنخلستانهای سوخته آبادان است)

وکاوه ای که درفش خونینش پرچم ما شد

آی سالارمن سالار قافله

چندالله اکبردیگرمانده؟

ازقلم نیندازم یعقوب بی یوسف را

وداوودی که مزامیرش ناتمام ماند

در حنجره نجیب خون آلودش

و ناصری که پیروزی رابه چشم ندید

و مسعودی که رنگ سبزسعادتش به خون شسته شد

یک الله اکبردیگربرای جمجه شکسته محسن

ودوتابرای پیکرهای به خون غلطیده دو فاطمه

و کیانوش که به آرامی آسوده درکناریارانش

و امیر ی که قلبش شکافته شد

به شمشیرنوادگان پسرملجم

و بهمنی که نام آن ماه خونین برایش شگون نداشت

و کامبیزومحمدکامرانی ناکام

(چهارتکبیردیگرمانده بودبرای فرزاد واحمد وکسری ومبینا

که ساعتی پیش قلبم دوپاره شد

وستاره های دیگری درخشید

برصفحه خونین این جنبش سبز

ومادران داغداردیگری پیوستند

به مادران سیاهپوش

از رامین وآرمان ومیثم سخن می گویم)

وبازهم بایدالله اکبربگویم

چندتای دیگرنمیدانم

هق هق تلخم گم می شود

درفریادرسای همسایگان

تنهامایه تسلی

بغض خفته درفریادهای الله اکبرهمسایگان است

وخشم نجیبی که موج می زند

درغریومرگ بردیکتاتور

وتنهامایه امیدوشادمانی در این شبهای تاریک

همدلی همسایگانی است که صدای یکدیگررامی شناسند

وغوغای لرزه افکن شبانه شان

فریادهمه مادران سوگوارسرزمین من است
+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 11:35 |
گفته بودند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرگ پیر یاد ببردست که در این سبز وطن
غیرت سبز همان سرخی خون است هنوز

مست گونه, پایکوبان بر سر نعش وطن
جشن سرخ تازیان محتاج خون است هنوز

شیر ایرانشهر در بند است, یارانش چه شد؟
دیرپایست تهمتن در چاه شغاد است هنوز

سرزمین سبزمان در زیر بال کرکسان
چشم در راه سواران و دلیران است هنوز

+ نوشته شده توسط خاطره در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 13:56 |

غم هایی در این دنیا هست که شادی را دوست ندارند!
موج هایی که آرامش را و ترس هایی که فراموشی را!
درد هایی که آسودگی را و بند هایی که رهایی را!
در این دنیا بسیارند خداوندانی که عشق و بندش را  منع  کرده اند
خدای من اما ، دلم را شاد ، آزاد و عاشق آفرید تا با سبکسری هایم
نا خدایان ِ شهوتِ رفتن را به سخره گیرم ، چه در بند و چه دردمند!

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 11:23 |
   جک ۸۸:

مرد برای هضم دلتنگیاش 

گریه نمی کنه قدم میزنه

+ نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه 3 خرداد1388 و ساعت 9:28 |
من این روزا دیگه مثل جوجه روشن فکرا ادای تنهایی رو در نمیارم

  من این روزا واقعا خیلی تنهام

                       باید امشب بروم...

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:1 |

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند

قورباغه‌ها به لك لك‌ها شكایت كردند

لك لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند

لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها

قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 23:41 |

صداها را مي شنوم ولي نه دقيق ولي وقتي چشمم را مي بندم فقط صداست گوش خيلي وقت ها چيز هايي مي بيند كه چشم نمي بيند حالا مقايسه چشم با گوش كه منصفانه به نظر مي آيد ولي برو به كوه به دشت به كوير به صحرا وقتي نگاه مي كني چشم با آن سيستم عصبي پيچيده فقط رنگ مي بيند رنگ ها با تغييرات ملايم مثلا همه زمين كوير قهوه اي است ولي كف پا با آن چهار تا عصب زپرتي زهوار در رفته نمي داني در دريا و كوير و چمن چه چيز ها كه نمي بيند

من ديگر پدر بزرگ را حتي در خواب نديدم ولي صدايش را مي شنوم حتي در بيداري چقدر عكس هاي پدر بزرگ كم است چرا هيچ كس از پدر بزرگ عصرهاي جمعه كه از ما خدا حافظي مي كرد عكس نگرفت؟چقدر خاطرات پدر بزرگ زياد است و چقدر شيرين است حرف زدن از خاطراتش و چقدر چشم به راه بودن سخت است مخصوصا وقتي مي داني بيهوده چشم به راهي

من رياضي مي خوانم هنوز در دنيا براي رياضي خوان جا هست پس بايد تند تر خواند بايد تند خواند ولي نبايد دودچراغ خورد اين جا چيز هاي بهتري براي خوردن هست مثلا مي توان آيس پك خورد. رياضي خواندن هم از آن كارهاست پوست آدم را مي كند و تازه طلب كار است ولي نبايد به رياضي رو داد چون سوار آدم مي شود من خيلي ها را ديده ام به رياضي سواري مي دهند بايد كمي مسلح بود و رفت سراغ رياضي گاه فكر مي كنم ادبيات مهربان تر است ولي نبايد زياد خوش خيال بود ديده ام كسي را كه از دست ادبيات به پليس شكايت كرده بايد مواظب بود

من دلم مي گيرد وقتي امتحانات ميان ترم شروع مي شود و من درس نخوانده ام وقتي هوا گرم است وقتي مادر بزرگ تنهاست چون پدر بزرگ ديگر نيست وقتي خورشيد هست ولي ابر نيست وقتي يادم مي رود به باغچه آب بدهم وقتي در خانه بوي حلوا مي پيچد وقتي پشت شيشه اتاقم جرثقيل است آخر با جرثقيل نمي شود شوخي كرد مثل اين است كه يك آسمان خراش را قلقلك بدهي اصلا جرثقيل اگر شوخي كندبه اصالت خانوادگي خود لطمه زده است ولي تا حالا از دست همرهان سست عناصر دلم نگرفته و اين يعني هنوز تا اوج مانده خيلي زياد...

من دل تنگ مي شوم دل تنگ برف زمستان دل تنگ خش خش برگ دل تنگ طعم انار دل تنگ صحبت با پدر بزرگ دل تنگ دردهاي كوچك ولي عميق دل نازك اما بزرگ پدر بزرگ

من گاهي شروع مي كنم ولي هميشه تمام نمي شود عمر نوح هم بدك نيست ولي بايد قانع بود و من هستم مثلا صداي كلاغ را به جاي صداي گنجشك گوش مي دهم گرچه صداي كلاغ پر حجم تر است ولي خاصيتش كم تر است

من مي ترسم زياد به اندازه برگ هاي درخت پشت پنجره اتاقم كه حالا پشت جر ثقيل قايم شده

گريه هم مي كنم گاه گاهي ولي زود تمام مي شود

زياد مي خندم حتي به جرز ديوار

سرما مي خورم نه در زمستان كه در خرداد

من زياد ساكت مي شوم شايد چون زياد حرف مي زنم

آدم چه دير مي فهمد من چه دير فهميدم

هنوز هم مي شود زندگي كردبايد زندگي كرد بايد خوب زندگي كرد اين جا مي شود خوب زندگي كرد شايد چون

اين جا مادر هاي خوب دارد وبنزين ارزان و روشن فكران بد و مناظر زيبا

صدا ها را مي گفتم هميشه خوبند حتي وقتي صدايي نمي آيد يك نفر مي گفت صداي سكوت را دوست دارد شايد منظورش همين بود

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 28 خرداد1386 و ساعت 16:1 |
نمی دانم نداشتن انگیزه بوده یا تنبلی یا هزار عذر و بهانه و درد بی درمان دیگر ... اما به هر دلیل این وبلاگ مدتی طولانیست که بدون تغییر سرجای خود باقی مانده. البته اینجا چیزی که  به درد کسی بخورد یا گره ای از کار کسی باز کند در خود نداشته و نخواهد داشت که بودن یا نبودنش اهمیتی داشته باشد. اینجا ( همانطور که از نامش پیداست) جولانگاه برهوت یک ذهن بیمار و از هم گسیخته بوده و هست. گاهی هم این ذهن از هم گسسته خاموش می شود و گاهی تنبل.. اما خب .. هنوز هست. شاید اینجا جایی برای تخلیه این ذهن بوده یا جایی برای خودنمایی و اینکه دیده شود. نمی دانم و اهمیتی هم ندارد. به هر حال هنوز اینجا هستم و احتمالا بازهم اینجا خواهم نوشت. نه برای کسی .. اینجا فقط جولانگاه یک ذهن خسته از هم گسیخته است و نه هیچ چیز دیگر ...
+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 9:33 |

چقدر خوبه جزيره ها هستن وگر نه كسي كه ميخواست شنا كنه بايد از اول دريا تا آخرشو يه نفس مي رفت

طفلكي چقدر هم خسته مي شد

ولي حالا هر وقت از شنا خسته شد مي تونه بره تو جزيره بخوابه

واي كه چقدر خواب بعد از يه شناي طولاني مي چسبه

اين جا هم براي من يه جور جزيرس كه هر وقت از زندگي خسته ميشم ميام توش خستگيم در بره تو اينجا خستگي در كردن هم مي چسبه

پ.ن: من ديگه غر نمي زنم

+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 26 دی1385 و ساعت 21:33 |
ماهی رو که از آب نمی گیرن

آب رو از ماهی میگیرن

بعدش  ماهی نمی میره

ماهی خودکشی میکنه

اون قدر خودشو به این طرف و اون طرف میکوبه تا کشته بشه

پ.ن:خاک مثله آب مبمونه

پ.ن۲:این به هیچ وجه ربطی به میهن و ... نداره خاک یعنی همونی که ربطی به افلاک نداره

+ نوشته شده توسط خاطره در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 14:9 |

·                     1

·                     2

·                     6

·                     24

·                     120

·                     720

·                     5040

·                     40320

·                     362880

·                     3628800

·                     39916800

·                     479001600

·                     6227020800

·                     87178291200

·                     1307674368000

·                     20922789888000

·                     355687428096000

·                     6402373705728000

·                     121645100408832000

·                     2432902008176640000

·                     51090942171709440000

·                     1124000727777607680000

·                     25852016738884976640000

·                     620448401733239439360000

·                     15511210043330985984000000

·                     403291461126605635584000000

·                     10888869450418352160768000000

·                     304888344611713860501504000000

·                     3048883446117138605015040000000

·                     91466503383514158150451200000000

·                     2835461604888938902663987200000000

·                     90734771356446044885247590400000000

·                     2994247454762719481213170483200000000

·                     101804413461932462361247796428800000000

·                     3563154471167636182643672875008000000000

واقعا عجب دنیاییه

+ نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه 7 آبان1385 و ساعت 18:57 |
 نمای اول: دی ۸۴:

اون:من خوشم اومده ازت( دوستت دارم شاید)

اون:ولی نمی خوام فکر کنی من آدم عوضی هستم

...

نمای دوم:اسفند۸۴:

اون:شغل بابات چیه؟

اون یکی:میشه نگم؟

اون:بله

اون یکی:شغل بابای خودت چیه؟

اون:... !

اون یکی: بگی نمی گم بهتر از اینه که دروغ بگی

اون:من هیچ وقت دروغ نمی گم هرگز یعنی دو تا چیز هست که اصلا نمی تونم تحمل کنم یکی دروغه یکی هم خیانت بقیه چیزا برام قابل تحمله خیلی هم راحت

*********************************************************************

اولاش براش مثل یه انار ترش خوشمزه ترش با دونه های درشت بود که با اینکه پوست کندنش و خوردنش یه کم سخت بود ولی می ارزید

بعد یه مدت یه پرتغال ملس شدی که از همه قسمتای با اون بودن شامل پوست کندن و پره پره کردن و خوردن میشد لذت برد مخصوصا وقتی بوی پرتغال همه جا می پیچه

پ.ن۱: فکر کنم از اثرات روزس همه چیو خوردنی میبینم

*********************************************************************

شل سیلور استاین:

اون یکی:من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تو نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه دلم واست تنگ می شه

اون:آدمای عاشق٬چشماشون بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره قصه ی اولين عشق و عاشقی يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره

پ.ن۲:چند وقته خواب یه گوسفند نارنجی رو میبینم که لب یه پرتگاهه برام مهمه اتفاقی براش نیفته ولی کاری براش نمی کنم هذیونهای فوق رو هم شاید برای همین نوشتم

+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 11 مهر1385 و ساعت 13:13 |

سلام

از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن یه عالمه کمال تشکر را دارم مخصوصا همون که از آینده اومده ولی آمار آینده رو هیچ رقمه نمی ده

 

"I'll never know "

Something died inside me last night,
Was it my heart, or my soul, I'll never know.
Was it hope, or faith or love untold?
Was it the joy of being with you one last time?

دیشب چیزی درون من مرد

قلبم بود یا روحم؟ هرگز نخواهم فهمید!

امید بود یا عقیده یا عشق سر به مهر؟

یا لذت آخرین بار با تو بودن؟

Something awoke inside me last night,
Was it sadness or despair I'll never know.
Was it rage, or hate or fear unknown?
Was it the pain of being with you one last time?

دیشب چیزی در من بیدار شد

غم بود یا یاس؟ هرگز نخواهم فهمید!

جنون بود یا تنفر یا ترسی ناشناخته؟

یا رنج آخرین بار با تو بودن؟

Something was torn away from me last night,
Was it my passion or desire, I'll never know.
Was it the face of love that will now lie unworn?
Was it the laughter of being with you one last time?

دیشب چیزی در وجود من دریده شد

اشتیاق بود یا میل هرگز نخواهم فهمید!

صورتی از عشق دست نخورده بود که حالا دروغی بیش نیست؟

یا صدای خندهایم آخرین بار که با تو بودم؟

Something became a part of me last night,
Was it plain hurt, or wounds I'll never know.
Was it your love that will remain unknown?
Was it the dream that we'd be together for all time?

دیشب چیزی بخشی از وجودم شد

یک آزار آشکار بود یا آزاری پیچیده؟هرگز نخواهم فهمید!

عشق تو بود که ناشناس باقی مانده خواهد ماند؟

یا رویای برای همیشه با تو بودن؟

خوب که فکر میکنم می بینم چیزایی که هرگز نخواهم فهمید خیلی بیشتر از این حرفاس...نمی دونم خوبه یا بد ولی وجود داره به هر حال این یه واقعیته که برا من کلی سوال پیش میاد که به جواب خیلیاش هم قرار نیست هیچ وقت برسم

ولی قرار هم نیست از ندونستنم ناراحت بشم خوشحالم از این که از هیچ چیز مطمئن نیستم این ندونستن ها رو به یه اطمینان قوی،یه تعصب کور ترجیح میدم می خوام ندونم و مطمئن نباشم نه این که به چیزی که وجود نداره و یه اعتماد کوره مطمئن باشم

خدا رو به خاطر ندونستنام شکر میکنم

تا حالا شده یه کاری بکنین دو هفته بعدش تازه بفهمین چی کار کردین؟ برای من دقیقا این اتفاق افتاده دو هفته پیش انتخاب واحد داشتم رفتم نوزده تا واحد برداشتم همش اختصاصی( ریاضی3،آمار و احتمال۱ ،گسسته،اندیشه اسلامی۲،جبر خطی) به اسماشون که فکر میکنم سرم گیج میره در نتیجه تصمیم دارم از اول مهر به مکتب زندگی سخت گیرد بر مردمان سخت گیر بپیوندم و زندگی رو ساده بگیرم و این همه به مسائلی که گره میخوره فکر نکنم در واقع دو راه دارم:

1-تو حذف و اضافه انتخاب واحدم رو ساده کنم

2-یه یا علی اساسی بگم و بچسبم به درس و حسابی بخونم

که فعلا دومی رو انتخاب کردم در نتیجه از اول مهر احتمالا متوسط ده روز یه بار آپ کنم سعی میکنم به دوستام سر بزنم ولی خوب اگه کوتاهی صورت گرفت به بزرگی خودتون ببخشید دیگه تازه آخرشم دعا کنید از پسش بر بیام و جلوی خودم آبروم نره و شرمنده شما هم نشم

یا علی خداحافظ

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد     دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت 14:40 |

خوب ببینید ما سه نوع خواسته داریم:

1-نیاز

2-احتیاج

3-هوس

چیزی که مهمه که یهش برسم و سرکوب کردنش ناراحت و حتی ممکنه بعدا پشیمونم بکنه نیازهامه

از احتیاج هام حاضرم به سادگی و حتی با میل به خاطر کسی که دوستش دارم بگذرم

و ترجیح می دم به هوس هام محل نذارم!اصلا نه بهشون فکر کنم نه براشون ارزش قایل بشم

پس تو رو خدا وقتی می گم کسی که دوستش دارم اگه با نیازام مغایر بود نمی دونم چی کار کنم فکر نکنید من دنبال کسی هستم که نیازام رو بر طرف کنه یا دوست داشتنم دوست داشتن نیست یه جورایی سیاسته

فکر که میکنم می بینم خود نیاز هام هم دو دسته اند:

1-نیاز دارم و میخوام برآورده شه

2-نیاز دارم و کاش نداشتم!!

مثلا نیازی که هست و باید برآورده بشه(یه مثال ساده است میدونم) نیاز به توجه کسیه که دوستش دارم یعنی بی توجهیش برام مثل مرگه و نیازی که دارم و کاش نداشتم نیاز به اینه که خودم رو براش لوس کنم باور کنید من یه دختر خودخواه و لوس نیستم خودم رو هم لوس نمی کنم و تا می تونم می زتم تو دهن لوسیم ولی نیاز به اینکه لوسم کنن توی وجودم هست با اینکه نمی خواهم باشه

حالا فکر کنم سوال پست قبلم واضح تر شد:

"اگر بودن با کسی که دوستش دارم با نیازهای نوع اولم مغایر بود چی کار کنم؟"

می دونم تو کوتاه مدت می تونم از نیازهام بگذرم ولی تا آخر عمرم نمی تونم

مطمئنم یه روز خسته میشم و اون وقت.....

تازه اینکه من از یه سری از نیازهای اساسی تر از نون شبم به خاطر اون بگذرم دو تا نتیجه داره:

1-ایجاد توقع برای من که اونم اگه لازم شد از نیازهاش بگذره که نمی گذره

2-اون عادت میکنه که من باید از نیازهام به خاطرش بگذرم که نمی گذرم

وقتی این طوری فکر میکنم از خودم بدم می آد ولی ترجیح می دم بازم بهش فکر کنم!

اساسی قاط زدم الان که بیشتر فکر کردم ببین من بالاخره یه روزی به این فکر میکنم که اهدافم چیا بوده و به کجاها می خواستم برسم که نرسیدم دلم نمی خواد اون موقع پشیمون بشم از بودنم همون طور که نمی خوام خودم برا کسی که باهاشم نقش ترمز یا دست انداز رو داشته باشم و مانع پیشرفتش بشم و اگه اینطوری حس کنم میکشم کنار چون نمی خوام  یه روزی وقتی به گذشته فکر میکنه از بودن با من پشیمون بشه

==================================================

میترسم از همه چیز

از همه کس

از فکر کردن به گذشته

از اشتباهاتی که کردم

از کارهای درستی که نکردم

از رویارویی با آینده

از مبهمی آینده

از از دست دادن کسایی که دوستشون دارم

از تاریکی

از تنهایی

از شکنندگی

از وضع حالا

از ندانستن ها

از تو که نکنه یه وقت... .

میترسم

زیاد

بیشتر از هر وقت دیگه ای می ترسم

از خودم

من سوار یه ماشینم که ترمز نداره دارم تند تند توی یه جاده تاریک و پر پیچ و خم میرونم

از همه وحشتناکتر مه غلیظ اطرافه

هیچ چیز قابل پیش بینی نیست... .

حتی من!!

از پرت شدن تو دره و مردن کنار اسکلت هایی که همشون تو زنده بودنشون شکست خوردن میترسم

از اینکه یه اشتباه کوچیک بزرگترین پشیمونیم بشه میترسم

از اینکه زندگیم یه قمار بزرگ باشه از بازنده بودن می ترسم

پ.ن1:ازاینکه از همه چیز می ترسم از ترس زیادم خیلی خیلی میترسم

پ.ن2:چرا از هرچی میترسم داره سرم میاد؟

*********************************************************************

حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .

مردان شهریور

آتش عشق اين مرد بسيار كم شعله اما جاودانه و با حرارت است. مجموعه‌اي است از كمال و هوش و ثبات قدم. بر انگيختن احساساتش كار دشواري است. او مي‌تواند سالهاي سال بدون اينكه قلبش براي كسي بتپد زندگي كند. به كوچكترين چيزهائي كه مورد علاقه همسرش است فكر مي‌كند و به آنها اهميت ميدهد

زنان شهریور

بسيار احساساتي، بي‌ريا و تزوير، خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده، در مناسبات خود با او سعي كنيد از جر و بحث پرهيز نمائيد. در هيچ كاري زيادهروي نمي‌كند و خوب مي‌تواند از خود مراقبت كند. در مقابل اقرار به گناهان خويش سرسختي عجيبي نشان مي‌دهد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:12 |

خواهم رفت مشهد

 

 

 

از سه شنبه

 

 

 

تا دوشنبه

 

 

 

دعاتون میکنم

 

 

 

حلالتون نیز هم

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:9 |
سلام دوستان

قبل از اینکه یه ماه بشه اومدم آپ کنم آخه این مدت یه کم سرم شلوغ بود(عروسی پسرعمم بود می دونم به من چه!!) هم اینکه افکارم زیادی مغشوش بود و از این حرفا... دیگه دست تقدیر نذاشت اپ کنم این مدت

و اما آپ این دفعه موضوعیه که برام الان از همه چیز مهم تره و تا تکلیفم رو باهاش مشخص نکنم به هیچ موضوع دیگه ای فکر نمی کنم عمرا... شما هم اینقدر هی اصرار نکنید فایده نداره فکر نمی کنم

و این موضوع مهم و حیاتی تر از نون شب اینه که :" ببین ما توی وجودمون یه سری نیاز داریم و توی زندگیمون یه سری هدف حالا این وسط از بد روزگار و از اونجابب که تو این دنیا هیچ چیز سر جای خودش نیستیکی رو دوست داریم (بلا نسبت) که بودن با اون مقارن برآورده شدن نیاز ها و رسیدن به اهدافمونه"

تا این جا شد داده های مساله حالا سوال اینه که:"نیازهامون مهم ترن یا شخص کذا؟!"

یکی از دوستام می گفت این مساله به این بر می گرده که تو تو زندگیت دنبال همراه می گردی یا دنبال معشوق؟ و اینکه نیازهات چقدر اساسین و تا چه حد ازشون میتونی بگذری؟ و اینکه طرفت رو چفدر دوست داری و ....

پ.ن:از بعضی نیاز ها میشه گذشت اگه دلگرمی باشه

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:9 |

باورم نمیشه از عصر دوشنبه گذشته تا صبح امروز(دوشنبه)این همه حدود پی دوم تغییر فاز داشتم اصلا انگار از توی یه دنیای وارد یه دنیای دیگه شدم که اصلا نمیتونم وصفش کنم فقط میتونم بگم از حال قبلیم یه عالمه بهتره خوب خدا رو شکر اصلا فکر کنم همین که به جای یادش به خیر نوشتم به نام خداوند بخشنده مهربان گویای این مطلب هست 

خوب حالا بگم چی شده؟میدونم همتون گفتین نه ولی به کوری چشم اونایی که گفتن نه(دور از جون شما البته)میگم:

سه شنبه و چهارشنبه پنجشنبه: مسجد برای اعتکاف که خوب هر چی از این سه روز بگم کمه شاید به نظر مسخره بیاد یا فکر کنید اغراق شده مینویسم ولی اگه باورتون نمیشه خوب یه بار فقط یه بار امتحان کنید این سه روز به اندازه سه سال چیز فهمیدم و فکر کردم و البته برای شما هم دعا کردم خیلی خوب بود و حال داد

بعدشم شنبه و یکشنبه با بر و بچز رفتیم خارج شهر برای مشاهده بارش شهاب برساوشی که به محض این که عکساش آماده شه میذارم براتون که شما هم صفا کنید نمیدونین چه آسمون محشری بود جای همتون خالی

و پشت سر هم بودن این دو واقعه جالب و جذاب و آموزندهسبب شد حالم توپ شه اون قدر که اصلا توی پوست خودم نمی گنجم

خلاصه ممنون از کامنت گذاران عزیز و شرمنده که این هفته بهتون سر نزدم همین الان میام تلافی میکنم همه تاخیرم رو

پ.ن:خدایا از این حال خوبا به همه کامنتگذاران این وبلاگ عنایت فرما          آمین

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:8 |
 

سلام دوستان قبل از نوشتن پست این دفعه میخوام از همتون به خاطر نظرهای خوبتون تشکر کنم مخصوصا از

"شهاب و رضا و مجنون وهیس و دریا و شهرزاد وآزاده و نادیا و دل شکسته و آرش و دکتر و امید و پیام"

 که به پست ربط هم داشتن یه تشکر هم از داود و بابک به خاطر کامنتاشون که شرمنده فرموده بودن و تشکر نهایی از سید که بهترین پیشنهاد رو داده بود که به فرقشون فکر نکنم!!

و اما قبل از اینکه برم سراغ پست این دفعه یه داستان کوتاه خوندم که خوشم اومد گفتم برا شما هم بنویسم:

"-داداش! ما رو یه نهار مهمون کن در خدمتت هستم!

سرش رو بالا آورد. دختر جوان بود شاید یکی دو سال از خودش کوچیکتر. حوصله نداشت.خواست بگوید:«خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه» که گفت:«حراجه؟!» دختر سرش رو کج گرفت و با کرشمه خندید و گفت:«هی...همچین!» چه آشنا بود این گردن کج گرفتن و نمکی خندیدن. اگه به جای «هی...همچین!»میگفت:«باشه؟» میشد عین خودش یادش نیومد عین کی

«شرط داره ها...»دختر فقط سر تکان داد... پرسید :«نمیخوای بدونی چه شرطی؟»دختر شانه بالا انداخت:«نه فرقی نمیکنه» اونم دیگه چیزی نگفت و از روی نیمکت سیمانی بلند شد. دختر هم

-حالا ناهار چی میخوری؟

-هر چی باشه میخوریم...کوفت یا پیتزا فرق نداره

-پس پیتزا!

دوباره با همان اطوار گفت:«هی ...همچین!» ولی او شنیده بود:«باشه؟..» و جواب داده بود: « نمیتونم اگه بابام بفهمه میکشدم» فقط نگاهش کرده بود و او هم گفته بود «قبول ولی شرط داره ها...» و شرطش رو هم دلش نیامده بود بگوید هر چه خواسته بود به جز آن بیسکویت ها که قدش نمیرسید داده بود و بابا هم همان موقع سر رسیده بود.

بعدن که دستهای سرخش را نشانش داده بود فقط نمکی خندیده بود و حتی زبانش را هم در آورده بود برایش

پرسید اسمت چیه تو دختر؟ دختر تکه دیگری از پیتزا برداشت و با دهان پر گفت اسم خودت چیه؟

-من امینم

-فکر کن منم خاطره ام

و اما پست این دفعه...

یه سواله که جوابش برا خودم خیلی مهمه چبزی که تو فکرمه اینه که غرورم برام مهمتره یا آرامشم؟! ولی سوالم از شما اینه: آدم چه کسایی رو باید ببخشه؟ اونایی رو که خیلی دوست داره یا آدمای معمولی؟  تا چه حد باید ببخشه ؟ اصلا حد داره؟ یا نه! اگه آدم کسی رو نبخشه باید چی کارش کنه؟ انتقام بگیره؟

میدونم به نظر مسخره میاد چون بخشیدن به حسه و نمیشه زیاد براش تعیین ملاک کرد ولی میخوام بدونم کسی رو که دوست دارین اگه یه اشتباه بزرگ (بینهایت بزرگها)  بکنه(از اونجایی که دوست داشتن همیشه با توقع همراهه) ازش متنفر میشین یا چون دوستش دارین میبخشینش؟

پ.ن: بخشیدمت ولی دیگه نمیخوام ببینمت!!

فکرشو بکنین ما داریم توی یه دنیا پر از بایدها و نباید ها زندگی میکنیم یه سری گرایش خودمون داریم که خوب بعضیاشون در حد علاقه باقی میمونن ولی توی بعضیاشون استعدادکی هم داریم و میخوایم پیشونو بگیریم و خلاصه بچسبیم بهشون. ولی چشمتون روز بد نبینه درست وقتی مطمئنیم داریم راه درست رو میریم همون بایدها و نبایدهای مذکور و گاهی لعنتی میان میزنن تو دهن استعدادمون و خفه اش می کنن و میگن:" بشین سر جات همون که من میگم"

اون موقع دو راه داری یکی اینکه مثل یه دختر خوب( در برخی موارد پسر ذکر شده) خودت هم بزنی تو دهن استعداد خودت و ببینی چی مصلحته یکی هم اینکه یه تصمیم کبری بگیری و کاری رو که میخوای بکنی یعنی وایسی جلوی همه بایدها و نبایدها اون موقعه که بهت میگن:" یاغی٫ عاصی٫ شورشگر٫ طغیانگر و.........." عیب نداره بذار بگن مهم دلته که اون موقع بهت میگه:" با عرضه٫ شجاع"

پ.ن۲:میمیرو واسه آدمای یاغی

پ.ن۳: تا حالا فکر میکردم بدترین درد تنهاییه ولی حالا میبینم دندوندرد از اونم بدتره!!

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:7 |
واقعیت یا حقیقت؟ مسئله این است!!

تناقضها و تفاوتهای فاحش بین حقیقت و واقعیت خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده و از اون موضوعاتیه که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر توش گیج میخورم و البته به چیزهای بیشتری هم میرسم!!

فکر میکنم شعر:"میان آنچه باید باشد و نیست ..." تا حدودی مفهوم خقیقت(آنچه باید باشد) و  واقعیت(آنچه هست) رو مشخص میکنه

هنوز نفهمیدم نگاه من توی تعیین آرمان و مسیری که میخوام برای رسیدن به آرمان طی کنم به حقیقت(ideal) باید باشه یا به واقعیت(real)؟  شاید هم باید آرمانideal باشه و مسیر real!!

وای چقدر آزاردهنده

دیگه چیزی نمینویسم چون همیشه از اینجا به بعدش روخودم هم درست متوجه نمیشم(البته از اینجا به قبل رو هم درست نفهمیدم)

بیخیال بابا هر وقت کم میارم ناخودآگاه میرم سراغ فلسفه نمیدونم چرا؟!

پ.ن: از حقیقت وقتی میخواد به زور خودش رو بهم بقبولونه متنفرم

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:6 |
راهنمایی و دبیرستان آخر سال دفتر خاطرات بود که بین بچه ها ردوبدل کی شد(چه حماقتا می کردیم) ولی من که خودم خاطره بودم==>همه دفترام دفتر خاطره بودن==>دفتر خاطرات جدا نداشتم ولی هر کسی دفترش رو میداد براش بنویسم بعد از کلی چرند که معنی هیچ کدومشونو نمی فهمیدم یه چرت می نوشتم که حالا معنیش رو خیلی خوب می فهمم:

"دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون"

نمی دونم چرا فکر کردم میشه قانون شکنی کرد؟چرا فکر کردم این قانون استثا داره؟چه اشتباه بزرگی!

حالا هم تاوانش همون قانونه:

جدایی"

*********************************************************************

بدحوری اوضاعم خراب شده.۳روز تو هفته دانشگاه می رم ولی ۷ روز هفته گیرم به هیچ کاری نمیرسم حز آپ کردنکلی کار واسه تابستون داشتم:.............. ولی نمی دونم چرا اوضاع اینطوری شده؟ تیر تموم شد چشم به هم بزنی مرداد هم رفته

به قول شاعر:        "این قافله عمر عجب میگذرد"

و به قول اون یکی شاعر:       "بر لب جوی نسین و گذر عمر ببین"

که بنده به شخصه مشغول همین کارم

*********************************************************************

حس غریبیست دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن وقتی می دانیم کسی با جام و دل دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده به بازیش می گیریم: هر چه او عاشقتر ما سرخوشتر و هرچه او دل نازکتر ما بی رحم تر

تقصیر از ما نیست تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده

*********************************************************************

کاندیدای شعر برگزیده 2005 یک بچه سیاه پوست بود:" وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم.وقتی بزرگتر شدم باز هم سیاه بودم.وقتی جلوی آفتاب می روم همچنان سیاهم.وقتی می ترسم هم سیاهم.وقتی سردمه سیاهم.وقتی مریض میشم بازم سیاهم.وقتی بممیرم نیز سیاه خواهم ماند..........تو ای دوست سفید پوست من وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی. وتی بزرگتر شدی سفید شدی. وقتی جلوی آفتاب می ری قرمز میشی. وقتی می تدسی زرد میشی. وقتی سردته آبی میشی.وقتی مریض میشی سبز میشی. وقتی بمیری خاکستری میشی.............. تو به من میگی رنگین پوست؟!"

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:40 |
تو رفتی و مهر در دلم پزمرد احساس لطیفم دود شد و به هوا رفت و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نتوانست التیام بخش دل دردمندم باشد من در غبار بی کسی گم شدم و به مانند مجنون سردرگم ماندم دلم هوای پر شدن داشت و روحم در حسرت یک لحظه پرنده شدن بال بال می زد اما چه کنم که نشد یا شایدم قسمت نبود به عمق آسمان ها بروم حالا هر روز از خودم می پرسیدم برای چه باید بمانم وقتی همه آرزوهایم از بین رفتند من از دنیا هیچ نمی خواهم فقط می خواهم بدانم چه کسی می تواند پاسخ گوی متلاشی شدن رویاهایم باشد؟؟
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:39 |
 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که ز گنجینه غیبش دوا کنند

************************

وقتی خدا بهت می گه "باشه" چیزی رو که می خوای بهت میده

وقتی میگه "صبر کن" چیز بهتری بهت میده

ولی وقتی میگه:"نه" داره بهترینها رو برات جدا می کنه

شاید همینطور باشه نمی دونم فقط می دونم عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:38 |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواهد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت را بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه برایت تبريک بگن ، جز آني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يک نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت را به خاطر يک نفر از دست بدي ، اما او بگوید : ديگه
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:38 |
 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا

عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا

خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم

گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:37 |
دیشب همه خاطرات با تو بودنم رو ریختم دور و امروز صبح وقتی بیداار شدم هر چی گشتم خودم رو پیدا نکردم
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:36 |
عشق دو نفره زیر باران رفتن و خیس شدن نیست...........عشق یعنی یک نفر چتر دیگری بشود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

**************************************************

ای دوست! این روزها با هر که دوست میشوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است

**************************************************

پائیز عمر من زودتر از موعد فرا رسید و من نمی دانم آمدن پاییز را ترنم باران چشمم نوید می دهد یا نگاه سرد تو

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:35 |
 

سعی کن چیزی رو که دوست داری هر چه زودتر به دست بیاری

وگرنه مجبور میشی چیزی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:34 |
 

دخترکی دو خط موازی روی تخته کشید. خط اول به خط دومی گفت" ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم!!!" دومی قلبش یهو به تپیدن افتاد و با صدای لرزان گفت:" بهترین زندگی؟"

در همین لحظه معلم بلند فریاد زد:" دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند" و بچه ها تکرار کردند............خط سیاه هول گفت:" دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند مگر اینکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:33 |


Powered By
BLOGFA.COM