تبليغاتX
جزیره
خسته ام

  از دست تو

  از دست خودم  از این که تو دمدمی هستی   از این که ما به جای هم فکر میکنیم

        از این گکه چرا ما با هم نیستیم   از بودن نصفه نیمه ای که فکر میکردم راضی ام

             از اینکه نمیتونم بگم خداحافظ

                     از اینکه نمیتونم از زندگیم بیرونت کنم

                          از اینکه حیوون موفق نیستم           بسه ذیگه

               من مستحق این همه اشک نیستم باور کن نیستم باور کن

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 14:8 |

متن نامه آقاي مهندس ميرحسين موسوي :


بسم الله الرحمن الرحيم

مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى منتظرى (دام ظله)


با سلام ; پيرو حوادث چند ماهه اخير بيانيه ضميمه از سوى اينجانب صادر شده است . احساس نيازى كه همواره براى همفكرى و همكارى با مرجعيت گرانقدر و روحانيت متعهد وجود دارد مرا تشويق كرد تا نسخه اى از آن را جهت اخذ راهنمايى تقديم كنم .
اولين هدف در اين بيانيه آن است كه اگر خشم و نارضايتى در مردم به وجود آمده است آنان تصور نكنند كه اين احساسات منفى انباشته شده در ضميرشان متوجه دين است . اين رسالتى است كه به نظر مىرسد بر عهده تمامى كسانى كه اسلام بر آنان حق حيات دارد و در رأس آنان روحانيت اسلام قرار گرفته باشد تا اجازه ندهند اقشار مختلف ، على الخصوص جوانان كه اينك اكثريت جامعه ما را نيز شكل مىدهند ميان برداشت هاى نادرست ، گزينشى و سطحى از دين و حقيقت آن اشتباه كنند و بر اثر هيجان هاى عاطفى از اسلام فاصله بگيرند.
رسانه هاى دولتى اصرار دارند كه ما را مسبب و محرك حوادث اين چند ماهه معرفى كنند، حال آن كه رفتارهاى مسئولان كشور نه فقط در انتخابات ، بلكه از سال ها پيش هيمه هايى را انباشته بود كه با خطاهاى اين ايام شعله ور شد و با باد نخوتى كه بر آن دميدند ابعاد اين آتش روز به روز توسعه پيدا كرد. اينجانب قطعا حق را به مردمى مىدهم كه با برخوردهاى غيراسلامى ، غيرقانونى و غيرمنصفانه حقوقشان پايمال شده است ; و با استناد به مدارك غيرقابل انكار بدون ترديد اعتقاد دارم كه در انتخابات تقلب هاى سازمان يافته و وسيع رخ داده است . در عين حال اگر در موجى كه از خشم مردم برخاسته است احساس خطر براى اصل كشور و اصل نظام نمى كردم ، برايم سخت نبود كه بيست سال ديگر سكوت كنم .
اما اين گونه نبود و نيست كه مردم با سكوت يا سازش يك نفر دست از حركت خود بردارند، بلكه پس از مدت كوتاهى بلاتكليفى به زودى اين حركت از نو و با شكلى كور و در حالى كه به هيچ يك از دلبستگان به نظام اعتماد نداشت آغاز مىشد، و چه بسا ديگرانى كه براى اين كشور و ملت خواب هاى ناگوار ديده اند در هدايت آن به سوى منافع و مطامع خود طمع مىكردند.
هدف ديگر از اين بيانيه و نيز بيانيه ها و حركات قبلى اين است كه تكاپوهاى مردم در چهارچوب نظام باقى بماند و در دام ساختارشكنى هاى خطرناك نيفتد. اين خطرى است كه اگر محقق شود به راحتى مىتواند از ايران افغانستان و عراقى ديگر بسازد. ما نمى توانيم براى خوش آمد كسانى كه نمى توانند اين خطر را ببينند وظيفه خود را در پيشگيرى از آن فراموش كنيم ، كما اين كه نمى توانيم بدون اثبات تعهد خود نسبت به خواسته هاى به حق مردم و بازگو كردن آن در گفته هاى خود از آنان دعوتى براى آرامش داشته باشيم .
مرحوم ملا محسن فيض كاشانى در رساله الفت نامه غايت اكثر تكاليف شرعيه را حصول محبت و الفت اجتماعى ذكر مىكند. نتيجه اى كه از اين محبت و الفت ناشى خواهد شد همان چيزى است كه در علوم جديد از آن با عنوان شبكه هاى اجتماعى نام مىبرند، به عنوان راهى براى مهار حكومت و بازداشتن آن از تكرار خطاهايش ، و به مثابه روشى كه به سرزندگى اجتماعى بينجامد و بسترى كه توان ها و عواطف به هيجان آمده را در بستر خود جاى دهد و از سرريزهاى تخريب كننده آن جلوگيرى كند، تقويت شبكه هاى اجتماعى در اين بيانيه توصيه شده است . اين پيشنهاد مىتوانست بنا بر آن چيزى كه فيض مىفرمايد رونويسى از نسخه اسلام تلقى شود، اگر چه كسانى كه در بى انصافى مبالغه مىكنند آن را رونويسى از نسخه سيا خوانده اند.
و سرانجام در اين بيانيه راهكارهايى براى برون رفت از بحران فعلى ارائه شده است كه اميدوارم مورد اعتنا قرار گيرند.

21/6/1388
با احترام - مير حسين موسوى



پاسخ آيت الله العظمي منتظري :


بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاى مهندس ميرحسين موسوى دامت توفيقاته


پس از سلام و تحيت ; نامه مورخ 21/6/1388 جنابعالى همراه با ضميمه آن واصل و ملاحظه گرديد. شخصيت جنابعالى و تعهدتان نسبت به ارزشهاى دينى و اخلاقى و اهداف انقلاب و خدمات ارزنده دولت شما در دوران جنگ تحميلى و حمايت هاى مكرر مرحوم امام خمينى (ره ) از شما براى همگان روشن است . در جريان انتخابات رياست جمهورى اخير و وقايع و فجايع بعد از آن كه شما مورد توجه اقشار وسيعى از مردم و نخبگان قرار گرفتيد، در حقيقت از آزمايش و ابتلاء بزرگى در پيشگاه خداوند متعال و در مقابل مردم آگاه ، سربلند بيرون آمديد; و تاكنون در حد امكان و توان خويش از حقوق تضييع شده مردمى كه با شركت در انتخابات رياست جمهورى افتخار بزرگى را براى كشور آفريدند دفاع نموديد، كه جاى بسى تقدير و تشكر دارد.

امور پيشنهادى ضميمه نامه جنابعالى كه در حقيقت تقويت و فعال نمودن شبكه هاى اجتماعى و نهادهاى مردمى است ، امورى معقول و سنجيده و مطابق مقتضاى حال و شرايط كشور، و نيز مطابق دستور قرآن است كه مىفرمايد: (يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا...)، (سوره آل عمران ، آيه 200); اگر با انصاف و به دور از تنگ نظرى مورد بررسى قرار گيرد و آنها را عملى سازند و جو پليسى و بگير و ببند كنونى خاتمه يابد، مىتواند راه مفيد و موثرى براى برون رفت از بحران كنونى - كه در اثر قدرت طلبى و خودخواهى و غرور و ندانم كارى ها دامنگير جمهورى اسلامى شده است - باشد و سنگ بناى تحولى مثبت در جهت اصلاح نظام و حفظ آن از خطر فروپاشى و انشقاق و پراكندگى صفوف ملت گردد.

البته توجه داريد راه اصلاحى مذكور كه شما در جهت دفاع از حقوق مردم و نجات جمهورى اسلامى از اين بحران بزرگ انتخاب كرده ايد بس دشوار بوده و در معرض فشارها و تهديدهاى بسيارى از ناحيه كسانى است كه اين بحران را ايجاد كرده اند. مطمئن باشيد كه با اتحاد و صبر و استقامت ، خداوند بنا بر وعده خود، راههاى هدايت براى پيروزى را به مردم عزيز عنايت مىفرمايد. (والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين )، (سوره عنكبوت ، آيه 69); و از طرفى استقامت در اين راه الهى ، انسان را محل نزول فرشتگان همراه با بشارت آنان به ايمنى و نداشتن ترس و اندوه مىسازد. (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لاتخافوا و لاتحزنوا...)، (سوره فصلت ، آيه 30).

متأسفانه بعد از انتخابات ، عده اى از نخبگان و فعالان سياسى و مطبوعاتى بازداشت شدند و برخلاف شرع و قانون براى اعتراف گيرى هاى غير حقيقى و دروغين مورد فشار قرار گرفته و اعترافات بعضى آنان از رسانه هاى عمومى پخش گرديد، و اين مسلم و بديهى است كه اقرار شخص بر عليه شخص ديگرى در چنين شرايطى معتبر و مسموع نيست ; بلكه آنچه بيشتر مورد تأكيد روايات مستفيضه مىباشد اين است كه حتى اقرار شخص بر عليه خودش در زير هر گونه فشار و شكنجه اعم از تهديد، تجريد، حبس ، ترس و مانند آن اعتبارى نداشته و مسموع نمى باشد. (وسايل الشيعة ، جلد 18، صفحه 497 و 498; و دراسات فى ولاية الفقيه ، جلد دوم ، صفحه 378).

و اجتهاد در مقابل نص اين روايات ، صحيح نيست ; و نظردادن در مقابل آنها بدعتى واضح است ، و اصل "اقرار العقلاء على انفسهم جايز" فقط در شرايط عادى و بدون اعمال زور و فشار نافذ است .

علاوه بر اين ، در اصل سى و هشتم قانون اساسى آمده است : "هر گونه شكنجه براى گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است . اجبار شخص به شهادت ، اقرار و يا سوگند مجاز نيست ; و چنين شهادت و اقرار و سوگندى فاقد ارزش و اعتبار است . متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مىشود." طبق عموم و اطلاق اين اصل ، هر گونه شكنجه اى براى اعتراف گيرى و كسب اطلاعات مجازات دارد، و اقرارها و اعترافات گرفته شده از اين طريق نيز ارزش و اعتبارى ندارد.

روشن است كه حبس در سلول انفرادى بويژه در دراز مدت كه متهم را زير فشار وادار به اعتراف مىكند از مصاديق بارز شكنجه است ; و با اعمال فشار و شكنجه ، مخصوصا به شكل وحشتناكى كه در دوره اخير انجام شده و شرايط غيرعادى كه در پى آن وجود دارد، اعترافات متهم حتى بر عليه خودش نيز معتبر و مسموع نيست ; حتى اگر متهم بارها در آن شرايط و از طريق مصاحبه و ميزگرد اعتراف و اعلام كند كه خطا كرده و مرتكب اشتباه و جرم شده است ، اعترافات مكرر با وجود آن شرايط در بى اعتبار بودن ، حكم همان اعتراف اوليه را دارد.

همچنين در اصل سى و نهم قانون اساسى آمده است : "هتك حرمت و حيثيت كسى كه به حكم قانون دستگير، بازداشت ، زندانى يا تبعيد شده به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است ."

حال چگونه شده است كه افراد سرشناسى كه سالها براى اين نظام خدمت كرده اند با اعترافات فاقد ارزش و اعتبار، در معرض ديد ميليونها نفر مورد هتك حرمت و حيثيت قرار گرفته اند ولى هيچ كس در قبال اين مسأله نه تنها مجازات نمى شود بلكه مورد تأييد و تشويق قرار گرفته و اعترافات نيز معتبر شمرده مىشود؟!

آنچه در اين خصوص مشكل را بيشتر كرده و اعترافات را بى اعتبارتر مىكند اين است كه در سيستم قضايى كنونى كشور، مدعى و طرف دعوا در مقابل متهمان سياسى كه جريان فكرى مقابل حاكميت هستند، خود اعتراف گيران و محاكم قضايى وابسته به حاكميت است ; و نزد هيچ عقل سليمى در هيچ كجاى جهان ، اين گونه اعترافات و نيز حكم و داورى متعاقب آن ، كمترين ارزش حقوقى و قضايى را ندارد; چون در چنين محكمه اى مدعى و قاضى يكى است و فلسفه وجود هيأت منصفه كه در اصل 168 قانون اساسى آمده است همين است ، كه متأسفانه به اين اصل هم مانند بسيارى از اصول قانون اساسى بى توجهى شده و به آن عمل نمى شود.

اقدامات اخير حاكميت و دادگاههاى نمايشى آن علاوه بر اين كه خلاف شرع و خلاف مصالح كشور و اسلاميت و جمهوريت نظام و از بدعت هاى بارز مىباشد، برخلاف مصلحت دنيوى خود حاكمان كه مىخواهند حكومت و رياست كنند نيز مىباشد. حاكميت اگر به جاى سركوب مردم و ايجاد فجايع اخير، عقل و شعور سياسى را حكم قرار داده و به تذكرات بعضى از بزرگان و علماء و مراجع گوش فرا داده بود و يك هيأت بيطرف و مرضى الطرفين را براى رسيدگى به شبهات انتخاباتى تعيين نموده بود، هرگز گرفتار بحران عدم مشروعيت كنونى نمى شد. حكومتى كه در آن اقشار وسيعى از مردم و نخبگان ، ناراضى و در فشار باشند قابل دوام نيست . اگر حكومت كردن با اين شيوه و روش و با ايجاد رعب و خفقان و استبداد و سركوب و پر كردن زندانها از نخبگان و آزادى خواهان و گروههاى سياسى مختلف ممكن بود، رژيم شاه توانسته بود حكومت خود را حفظ كند و هنوز پابرجا بود.

نظامى كه تحت لواى اسلام بوده و افتخار شيعه بودن را دارد با انجام چنين اعمالى نه تنها در سطح جهان ، بلكه در كشور و در ميان توده ها و جوانان خودمان نيز موجب بدبينى نسبت به اسلام و دين گشته ، و عجز اسلام از تحقق عدالت در جامعه را اعلام مىكند; و متأسفانه تصميم گيرندگان امور بر اين حقيقت روشن چشم بسته اند و به مدح مداحان و چاپلوسى تملق گويان - كه طبق حديث پيامبر خدا(ص ) بايد خاك بر دهان آنان ريخته شود - دل خوش كرده اند.

سلامتى و توفيق جنابعالى را در پيمودن اين راه خطير از خداوند بزرگ مسألت دارم .
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .

31 شهريور ماه 1388 - 2 شوال 1430
قم المقدسة - حسينعلى منتظرى

***********************************************************************

شهروندان جهان

من به عنوان کسی که از نزدیک با دست اندرکاران جنبش سبز در تماسم و از دیدگاه های آنان به طور دقیق اطلاع دارم مسئول شده ام به دنیا و به ویژه آمریکا اعلام کنم که جنبش سبز ایران بمب اتمی نمی خواهد، بلکه برای جهان صلح و برای ایران دمکراسی می خواهد. جنبش سبز ایران نگرانی های جامعه جهانی را درک می کند و خود نیز نگرانی های مشابهی دارد.

همین طور موظف شده ام که اطلاع دهم هر نوع توافق یا قراردادی که توسط دولت غیر مشروع کودتایی ایران امضا شود از طرف جنبش سبز که مورد حمایت اکثریت مردم ایران است فاقد اعتبار بوده و در آینده مورد بازبینی قرار خواهد گرفت.
محسن مخملباف
22
سپتامبر 2009


Citizens of the World
As someone who is in contact with prominent members of the Green Movement in Iran, and as someone who is intimately informed of their points of view, I declare to the world, particularly to the people and government of America, that the Iranian Green Movement does not want a nuclear bomb, but instead desires peace for the world and democracy for Iran. The Green Movement in Iran furthermore understands the world's concerns and in fact has similar cCitizens of the World
As someone who is in contact with active members of the Green Movement in Iran, and as someone who is intimately informed of their points of view, I declare to the world, particularly to the people and government of America, that the Iranian Green Movement does not want a nuclear bomb, but instead desires peace for the world and democracy for Iran. The Green Movement in Iran furthermore understands the world's concerns and in fact has similar concerns itself

************************************

ترس و هراس دولت کودتا از بازگشایی دانشگاه چنان بود که به بدن فلج سعید هم رحم نکردند و نه تنها اصلاحطلبان دربند که علوم انسانی را به محاکمه کشیدند. عجب آنکه زیرکی جانباز اصلاحات این توطئه را هم ناکام گذاشت. تبحر او در بازی زبانی، عوامل کودتا را شادان در حال کارگردانی محاکمه نمایشی در فضای «دوستانه و خانوادگی صدا و سیما» لب جوی برد و تشنه بازگرداند. در چیرگی او در این بازی همین بس که او از نظریهای توبه کرده است که در نظام فکری او جایگاه چندانی ندارد. نظریه سلطانیسم که با ارجاع به نظریات ماکس وبر تدوین شده است.

در یافتن اهمیت و جایگاه این نظریه در تبار فکری سعید حجاریان باید به کتب او رجوع کرد. در کتاب مفصل او «جمهوریت» در فهرست اعلام نمونهای وجود ندارد و در کتاب دیگرش «شاهد قدسی و شاهد بازاری»تنها در صفحه ۳۴۴ یکبار به این نظریه اشاره شده است. مغز نظریه حجاریان «سکولاریزاسیون» است که جریانی ناظر به عرفی شدن ارزشها و ایدئولوژیها است. او تنها یک مقاله آن هم در قبل از دوم خرداد ۱۳۷۶ در مجله اطلاعات سیاسی- اقتصادی درباره سلطانیسم نگاشته است. معلوم است که او نگرانی کودتاچیان را فهمیده است و به آنان که بیرون هستند «کد» داده است که مشکل از «سلطان» است!

باز این در این دادگاه نمایشی تلویزیونی حجاریان برکه خشک دیگری یافته است و کودتاچیان ذوقزده را تا لب آن برده است تا مگر عطش ترسشان را بیافشانند. این برکه جدید «پوزیتیویسم» است، ایدئولوژی منسوخی که از قضای روزگار ماکس وبر – متهم سابق- از کلاسیکترین منتقدان آن است. این نظریه قرن نوزدهمی دیرزمانی است که مورد انتقاد فلسفه علوم اجتماعی در غرب قرار گرفته است و روشنفکران دینی هم از اولین کسانیاند که نقد آن را در ایران رواج دادند و دانشگاه علوم انسانی را از رخوت قبل از انقلاب بیرون آوردند.

عملههای تئوریک کودتا میتوانند سابقه نقد این ایدئولوژی منسوخ را از حسین کچوئیان – عضو شورای انقلاب فرهنگی و سخنران جلسات انصار حزبآلله- بپرسند که رسالهاش در این باره را زیر نظر عبدالکریم سروش گذرانده است. اگر نه به کتابهای دکتر سروش درباره فلسفه علوم اجتماعی رجوع کنند که بفهمند جانباز اصلاحات که در امر اطلاعاتی چیرهدست است برای آنان بازی «به مرده چوب زدن» را چقدر زیبا بازی کرده است!

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 14:4 |
مرثیه ای ناتمام
برای عبدالجبارکاکایی

هرشب بایدبرای یکی اشک بریزم

یکی از چندنفرنمیدانم

چندتصویرازشمادیده ام واکنون ندیده می دانم

بایدلبخندی نشسته باشدکنج لبهایتان

انگارهمه میدانستید

هرشب مادران سیاهپوشی رابه خواب می بینم

که مجلس عزاشان درهمه خیابانهای شهرگسترده است

وپیکرهایی پوشیده درشالها ی سبزخون آلود

وخیابانهایی که شسته می شوند

باخون نجیب ترین فرزندان این خاک

حشرات مزدورپنهان شده اند

درلباس قهرمانان جنگ

وتفنگهای بی صاحب رانشانه گرفته اند

به سوی زیباترین فرزندان ما

کجاییدسرداران قهرمان؟

چرالباس ازتنشان نمی دریدوتفنگهایتان راپس نمیگیرید

کجاییدسرداران قهرمان؟

اینجاکرخه وکارون واروندرودنیست

اینجاآزادی است وهفت تیروامیرآباد

ازژاله وخرمشهرهیچ کم ندارد

دژخیم همیشه دژخیم است



ایستاده ام روی پشت بام

بادستهایی گشوده به سوی آسمان

شب مهربان اشکهایم راپنهان میکند

اما چه کنم بابغضی که میهمان همیشگی گلوی خسته من است

ازآن شب دروغ ونیرنگ

امشب از همیشه رساترفریادمی زنم:

یک الله اکبرمیگویم برای چشمهای بی گناه ندا

وآخرین کلامش که ناتمام ماند:

"آقای پناهی سوختم..."

یک الله اکبردیگربرای پیکرسوخته ترانه

وخاموشی سرودبرلبان خون آلودش

ویکی برای سهرابی که به جای رستم به دست دیوسپیدبرزمین افتاد

ویکی برای اشکان که مادرش دیگراشکی برای ریختن ندارد ودوتای دیگربرای دوحسین که به خاک افتادند

درکربلای امیرآبادویاکوچه ای که نامش رانمی دانم

چه فرق می کند(تمام شهرامیرآباداست

تمام شهرنخلستانهای سوخته آبادان است)

وکاوه ای که درفش خونینش پرچم ما شد

آی سالارمن سالار قافله

چندالله اکبردیگرمانده؟

ازقلم نیندازم یعقوب بی یوسف را

وداوودی که مزامیرش ناتمام ماند

در حنجره نجیب خون آلودش

و ناصری که پیروزی رابه چشم ندید

و مسعودی که رنگ سبزسعادتش به خون شسته شد

یک الله اکبردیگربرای جمجه شکسته محسن

ودوتابرای پیکرهای به خون غلطیده دو فاطمه

و کیانوش که به آرامی آسوده درکناریارانش

و امیر ی که قلبش شکافته شد

به شمشیرنوادگان پسرملجم

و بهمنی که نام آن ماه خونین برایش شگون نداشت

و کامبیزومحمدکامرانی ناکام

(چهارتکبیردیگرمانده بودبرای فرزاد واحمد وکسری ومبینا

که ساعتی پیش قلبم دوپاره شد

وستاره های دیگری درخشید

برصفحه خونین این جنبش سبز

ومادران داغداردیگری پیوستند

به مادران سیاهپوش

از رامین وآرمان ومیثم سخن می گویم)

وبازهم بایدالله اکبربگویم

چندتای دیگرنمیدانم

هق هق تلخم گم می شود

درفریادرسای همسایگان

تنهامایه تسلی

بغض خفته درفریادهای الله اکبرهمسایگان است

وخشم نجیبی که موج می زند

درغریومرگ بردیکتاتور

وتنهامایه امیدوشادمانی در این شبهای تاریک

همدلی همسایگانی است که صدای یکدیگررامی شناسند

وغوغای لرزه افکن شبانه شان

فریادهمه مادران سوگوارسرزمین من است
+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 11:35 |
گفته بودند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرگ پیر یاد ببردست که در این سبز وطن
غیرت سبز همان سرخی خون است هنوز

مست گونه, پایکوبان بر سر نعش وطن
جشن سرخ تازیان محتاج خون است هنوز

شیر ایرانشهر در بند است, یارانش چه شد؟
دیرپایست تهمتن در چاه شغاد است هنوز

سرزمین سبزمان در زیر بال کرکسان
چشم در راه سواران و دلیران است هنوز


ملت آزادیخواه ایران؛
همچنانکه در بیانیه پیشین بر ماهیت کودتایی اقدامات صورت گرفته در مهندسی انتخابات و دستکاری در آراء ملت در جریان انتخابات ریاست جمهوری دهم تاکید کردیم، متاسفانه غاصبان رای ملت، که نقشه شوم کسب اعتبار و مشروعیت از آرای به یغما رفته شهروندان را نقش برآب دیدند پا را از آنچه تاکنون کرده بودند نیز فراتر گذاشته و با صدور فرمان شلیک به زنان و مردان بی دفاع و مظلومی که به مسالمت آمیزترین شکل ممکن اعتراض خود را با سکوت یا ندای توحیدی الله اکبر فریاد زده بودند و همچنین بازداشت و توقیف صدها شخصیت شناخته شده ملی و تلاش برای اخذ اعتراف غیرقانونی از کسانی که که طی ماههای گذشته ترغیب عموم شهروندان به مشارکت سیاسی را وجه همت خویش ساخته بودند تا از این طریق راه برونرفتی از مصائب کشور به نفع تغییر و اصلاح اوضاع کشور بیافرینند؛ آشکارا و در عمل نیز نشان دادند که دولت برآمده از تخلفات انتخاباتی و حامیاناش برای جان و مال و امنیت شهروندان اش کوچکترین ارزشی قایل نیست. آنچه در هفته های پس از ۲۲ خرداد واقع گشت، به روشنی نشان داد که حاکمیت دروغ برای ادامه استیلای خویش بر ایران از به کارگیری بی آبروترین شیوهها که مشابه آن تنها در حکومت خودکامگان تاریخ در غرب و شرق دیده شده است، آن هم به اسم قانونگرایی و عمل به شرع مقدس، ابایی ندارد و این نکته کلیدی را از یاد برده است که قانون نوشته، قدرت سیاسی را حقانی نمیکند بلکه قوانین خود زمانی مشروعیت دارند که اراده انشاء شده ملت باشند نه ابزار سرکوب و حقکشی مردمان.

ملت هوشیار ایران؛
اگر امروز شهادت دهها تن از شهروندان ایرانی از کودکی معصوم گرفته تا جوانان شجاعی که توهین به شعور خود را تاب نیاوردهاند، دردی جانکاه را پدید آورده است و اگر مشاهده خشونت عریان عوامل نظامی و شبه نظامی حاکمان علیه فرزندان این ملت که هیچ کم از صحنههای نبرد کلاسیک البته در مقابل مردمی بی دفاع ندارد، زخمی دردناک را بر پیکر این ملت وارد آورده است؛ دروغ پراکنی حاکمان کذابی که زیر تابوت قربانیان خویش را میگیرند و اشک تمساح میریزند، استخوانی لای زخم و نمک پاشی بر دل ریش خانوادههای شهدای فجایع اخیر و عموم شهروندان عزادار است. اکنون باید پرسید، حاکمیتی که مدعی اقتدار و تثبیت است چگونه به خود اجازه میدهد تا مسوولیت خونهای ریخته شده معترضان را بر عهده خود آنان بگذارد و فراتر از آن تیراندازی به شهروندان را به تروریستها، اوباش و بیگانگان منتسب کند؟

شهروندان ایرانی؛
اکنون در کنار چند هزار شهروند معترض که در جریان تجمعاتی که شرکت در آن حق مسلم آنها بوده است، دستگیر شدهاند، صدها تن از فعالان سیاسی اصلاح طلب کشور نیز در بازداشت به سر میبرند و درحالی که قوانین جاری کشور در جریان بازداشت آنها نقض شده و این روند رفتار ضابطان قضایی و عوامل بازداشتها را به عملکرد آدمربایان شبیه کرده است، پس از گذشت بیش از دو هفته هیچگونه اطلاعی از وضعیت تعداد زیادی از آنها به ویژه آقایان احمد زیدآبادی دبیرکل و عبدالله مومنی سخنگوی این سازمان در دست نیست. شایان ذکر است که بنابر مشاهده شاهدان، ماموران امنیتی هنگام بازداشت آقای عبدالله مومنی ایشان را شدیدا مورد ضرب و شتم قرار دادهاند و این در حالی است که خانوادههای کلیه بازداشت شدگان در نگرانی و بی خبری به سر برده و سلامت جسمی دستگیرشدگان به دغدغهای جدی تر از بهرهمندی آنان از حق برخورداری از یک دادرسی عادلانه بدل شده است.

از سوی دیگر تشدید فشارهای امنیتی غیرقانونی نسبت به اعضای این سازمان، بی اطلاعی از سرنوشت تعدادی از دانشجویان بازداشتشده، تداوم بازداشت تعدادی از فعالان حقوق بشر، روزنامهنگاران و هنرمندان، تهدید تعدادی از احزاب و تشکلهای عمده اصلاحطلب از جمله جبهه مشارکت ایران، سازمان مجاهدین انقلاب و مجمع روحانیون مبارز به انحلال و لغو مجوز درحالی که برجستهترین اعضای آنها در وضعیتی نامعلوم در بازداشتگاههای امنیتی هستند، این پرسش اساسی را مطرح میکند که در محاسبات دولت برآمده از انتخابات آنچنانی آیا اصولا برنامهای برای اداره کشور و تداوم حیات سیاست در جامعه نیز وجود دارد یا اینکه مقرر است هر نوع فعالیت حزبی به حال تعطیل درآمده و در تکمیل حلقههای استقرار حکومت خالی از رای جمهور، نظام تک حزبی نیز در کشور مستقر شود؟

در این میان زمینهسازی برای تکرار سناریوهای نخ نما و تکراری پخش اعترافات فعالان سیاسی بازداشت شده در رسانههای وابسته به حاکمان کذاب آغاز شده و این مساله بیش از پیش بر نگرانی ما نسبت به اعمال فشار و شکنجه علیه بازداشتشدگان افزوده است. با این وجود کارگردانان، نویسندگان و مجریان این سناریوهای خطرناک باید بدانند که آبروی از کف رفته را از طریق اقاریر بی اعتبار کسب شده در بازداشتگاههای امنیتی که کمترین وجاهت قانونی و شرعی ندارد، نمیتوانند بازگردانند و نیز استقلال و اصالت جنبش اعتراضی مردم را با توسل به چنین شیوههای سرکوبگرایانهای قادر نخواهند بود به زیر سوال برند. چرا که افکار عمومی به درستی پیش از این تصمیم خود را گرفته و بر همین مبنا نیز با رای خود در روز ۲۲ خرداد به ادامه این سیاستها "نه" قاطعی گفته است.

در پایان، سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت) با توجه به اظهار نظر قطعی مراجع رسیدگیکننده به سلامت انتخابات، بار دیگر حمایت قاطع خود را از اقدامات معترضانه آقایان کروبی و موسوی در دفاع از رکن جمهوریت و نیز حقوق تضییع شده ملت اعلام داشته و مطالبه جدی خود را مبنی بر آزادی کلیه بازداشتشدگان از جمله دبیرکل و سخنگوی این سازمان ابراز میدارد و ضمن عرض تسلیت به خانوادههای داغدار شهدای فجایع اخیر که مظلومانه جان خود را در دفاع از آزادی و جمهوریت از دست دادهاند، متذکر میشود که سیاست دستگاههای امنیتی در تلاش برای اعتراف گیری از فعالان سیاسی و مدنی بازداشت شده، نه تنها موجب تقویت حاکمیت استبداد نمیشود بلکه بی شک سرآغازی بر فروپاشی بنای ظلم و دروغ آن خواهد بود.

سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی // ادوار تحکیم وحدت
+ نوشته شده توسط خاطره در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 13:56 |
 

در رابطه با اینکه تا ابطال انتخابات نهضت ادامه داشته و ما قصد داریم یاواش یاواش خودمان را برای رفتن به نماز جمعه و عرض ارداتی به درازی تاریخ و کلفتی جغرافیا به مسوولان کشور و بخصوص رهبر معظم انقلاب که برای نماز تشریف می آورند، آماده نموده و از این طریق بدون زدن مشت محکم به افزایش فضای سبز در نماز جمعه کمک کنیم، از کلیه عزیزان خواهش می کنیم به سووالات زیر پاسخ داده و جواب آن را هر کار می خواهند بکنند.

 

سووال اول: آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است: " مردم صفوف خود را از منافقان کوردل جدا کنند." بهترین وسیله برای جدا کردن این صفوف از همدیگر از چه راهی ممکن است؟

گزینه اول: با سپر

گزینه دوم: با قمه

گزینه سوم: با چماق

گزینه چهارم: با گاز اشک آور

 

سووال دوم: چه کسی در تقلبات انتخاباتی ایران دست نداشت؟

گزینه اول: احمدی نژاد در تقلب دست داشت.

گزینه دوم: محصولی در تقلب دست داشت.

گزینه سوم: هاشمی ثمره در تقلب دست داشت.

گزینه چهارم: خودش می داند منظورم کیست.

 

سووال سوم: صدا و سیما دیشب از قول پلیس به مردم اعلام کرد از ساعت هشت شب از خانه بیرون نروند، چرا؟

گزینه اول: چون شب ها باید روی پشت بام برویم

گزینه دوم: چون بیرون هوا سرد است

گزینه سوم: چون هیچ جا مثل خانه آدم نمی شود

گزینه چهارم: چون حکومت نظامی شاخ دارد ولی دم ندارد

 

سووال چهارم: از کجا می فهمیم که یک دست پنهان پشت یک انتخابات بوده است؟

گزینه اول: از چماقی که توی سرمان می خورد.

گزینه دوم: از گاز اشک آوری که دودش توی چشم ما می رود.

گزینه سوم: از سنگی که به پای مان می خورد.

گزینه چهارم: دست پنهان نباشد که این همه درد نمی گیرد.

 

سووال پنجم: با توجه به اینکه دولت و مخالفانش معتقدند رای مردم را به دست آورده اند، لطفا بگوئید مردم چه کسانی هستند؟

گزینه اول: کسانی که تلویزیون نشان می دهد.

گزینه دوم: کسانی که بلدند کتک بزنند.

گزینه سوم: کسانی که عکس شان چاپ می شود.

گزینه چهارم: رئیس جمهور و فامیل اش.

 

سووال ششم: آقای محتشمی گفته است " آمار 70 درصد حوزه های انتخابیه بیش از واجدین شرایط است." چرا مردم هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 102 تا 140 درصد خودشان بودند؟

گزینه اول: چون مردم ما خیلی زیادند، حتی بیش از صد درصد.

گزینه دوم: چون ارواح بابای مسوولان هم در انتخابات حضور داشتند.

گزینه سوم: چون شهیدان زنده اند و ممکن است رای بدهند.

گزینه چهارم: بیخودی برای چی دنبال دلیل می گردید؟

 

سووال هفتم: اگر یک رئیس جمهور محبوب با 63 درصد آرا انتخاب شده باشد، یک روز پس از انتخابات به چه وسایلی نیاز ندارد؟

گزینه اول: پلیس ضد شورش

گزینه دوم: لباس شخصی

گزینه سوم: گاز اشک آور و باتوم و سپر برای شمارش آرا

گزینه چهارم: دستگیری مخالفانش

 

سووال هشتم: اگر یک محسن رضایی پس از شمارش 30 میلیون رای 630 هزار رای آورده و پس از شمارش 34 میلیون رای تعداد آرای او 580 هزار رای بشود، این 50 هزار رای کجا رفته است؟

گزینه اول: به درک

گزینه دوم: به درک اسفل السافلین

گزینه سوم: به جهنم

گزینه چهارم: تبدیل به انرژی شده است

 

سووال نهم: آیت الله خامنه ای گفت: " جناح پیروز و جناح غیر پیروز انتخابات یکدیگر را عصبانی نکنند." منظور وی از این جمله چه بوده است؟

گزینه اول: می خواست بیشتر عصبانی کند.

گزینه دوم: عزیزان! اگر عصبانی شدید توی سرتان می زنیم.

گزینه سوم: عزیزان! نذار عصبانی بشم ها.

گزینه چهارم: عزیزان! آدم وقتی کتک خورد نباید عصبانی بشود

 

سووال دهم: یک رئیس جمهور در انتخابات تقلب کرده است، شرایط لازم برای چنین رئیس جمهوری چیست؟

گزینه اول: قبلا هاله نور دیده باشد

گزینه دوم: وزیرش مدرک دکترای تقلبی داشته باشد.

گزینه سوم: آمار دروغ داده باشد.

گزینه چهارم: صاف صاف توی چشم مردم دروغ گفته باشد.

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 14:54 |

 

در راستای انتخاب یک رئیس جمهور کم مصرف و پردوام، یک صورت هزینه های تبلیغاتی رئیس جمهور منتشر شده بود که برای محاسبه دقیق آن موارد زیر تعیین شده و اعلام می شود.

 

پذیرائی از جمعیت: نفری دو هزار تومان برای 3 هزار نفر در 400شهر کوچک و 20 هزار نفر در 5 شهر بزرگ جمعا 2600 میلیون تومان

 

پول پاکتی به میزان نفری چهل هزار تومان برای چهار میلیون نفر در طول سال ضربدر چهار برابر می شود با 640 میلیارد تومان

 

آوردن جمعیت: به مدت چهار سال اضافه کار به 30000 نفر برای 50 سفر استانی به مبلغ تمام شده در هر سفر 50 هزار تومان می شود یک و نیم میلیارد تومان

 

چاپ 60 میلیون پوستر برای بی احترامی به همه  دیوارهای کشور از قرار هر پوستر 150 تومان همراه با بروشور و نشریه و چاپ دی وی دی و کتاب " معجزه هزاره سوم" و " فرزند ملت" و چاپ مجدد " نبرد من" آدولف هیتلر جمعا دوازده میلیارد تومان، هزینه توزیع هر پوستر 150 تومانی نیز 200 تومان و هزینه پاره کردن آن مجانی محاسبه می شود.

چاپ سی هزار بنر تبلیغاتی در اندازه سی متر در بیست متر برای تا ته فرو کردن واقعیات تلخ در چشم هموطنان هر کدام به مبلغ 100 هزار تومان جمعا می شود 3 میلیارد تومان

 

پرچم ایران برای زدن توی سر مخالفان، به میزان شصت هزار دسته، هر پرچم هزار تومان جمعا شصت میلیون تومان، هزینه تحقیر پرچم محاسبه نشده است.

 

پرچم حزب الله لبنان برای تبلیغ احمدی نژاد، به میزان صدهزار دسته، هر پرچم هزار تومان جمعا صد میلیون تومان

 

موتور هوندا 125 بدون اگزوز همراه با موتورسوار و گاز اشک آور و چماق و غیره، به تعداد 50 هزار نفر در سراسر کشور برای نیم ساعت جشن پیروزی و سه ماه کتک زدن مردم از قرار هر ماه 800 هزار تومان جمعا 40 میلیون تومان تمام

 

هلیکوپتر برای رفتن به سفر تبلیغاتی به میزان سی بار( با نرخ دولتی محاسبه شده و پرداخت صورت نگرفت)

 

چهل هزار اتوبوس برای آوردن بیست هزار طرفدار و برای بند آوردن خیابان برای پنجاه سفر استانی از قرار هر اتوبوس بیست هزار تومان در روز برای چهار سال سفر تبلیغاتی جمعا 800 میلیون تومان

 

سیب زمینی برای تبلیغات انتخاباتی به میزان چهارصد هزار تن

 

پرتقال اسرائیلی برای نشان دادن مخالفت با صهیونیزم و افزایش آرای رئیس جمهور به میزان هفت تن

 

چک پول پنجاه هزار تومانی به میزان صد هزار قطعه از محل ارث باباش جمعا پنج میلیارد تومان

 

چک پول بیست هزار تومانی به میزان پنجاه هزار قطعه از محل ارث پدر دیگر جمعا یک میلیارد تومان

 

هزینه 7500 ستاد در سراسر کشور برای تبلیغات، به اجاره متوسط ماهانه چهار میلیون تومان جمعا سی میلیارد تومان

 

ارسال 750 میلیون پیامک تبلیغاتی برای پیشبرد فرهنگ و ادبیات تبلیغاتی و افشای رقبای محترم و معمولی از قرار هر پیامک 15 تومان جمعا 11 میلیارد تومان

 

تبلیغات تلویزیونی روزانه حداقل دو ساعت از هفت شبکه تلویزیونی به صورت سفرهای استانی و سخنرانی و پخش مستقیم راز بقا و آگهی چی توز بدون محاسبه هزینه ساخت و فقط هزینه پخش، هر روز 240 میلیون تومان برای چهار سال جمعا می شود 350000 میلیارد تومان

 

هزینه ساخت فیلم های تبلیغاتی پخش شده توسط دی وی دی و پخش شده از صدا و سیما حداقل شش فیلم جمعا دو میلیارد تومان

 

عکاسی به مدت چهار سال بصورت مداوم توسط صدها عکاس برای ایجاد آلودگی تصویری، هزینه غیر قابل محاسبه است.

 

سه هزار نفر نیروی ضد شورش، برای اثبات نتیجه انتخابات، به مدت یک ماه محاسبه شده است. هزینه دقیق قابل محاسبه نیست.

 

گاز اشک آور، به میزان کافی در کلیه صحنه ها جهت درآوردن اشک آدمهایی که در جشن پیروزی حضور فعال داشتند.

 

مسلسل کلاشینکوف، به تعداد هفت هزار قبضه هر عدد 200 هزار تومان جمعا یک و نیم میلیارد تومان

 

تانک، برای اثبات قطعی نتیجه انتخابات در مراحل پایانی به تعداد سیصد دستگاه( هزینه غیر قابل محاسبه است)

 

زنجیر چرخ، برای برخورد قاطع با مشارکت کنندگان در انتخابات به میزان هفت هزار متر از قرار هر متر هزار تومان جمعا هفت میلیون تومان

 

تایر برای آتش زدن، جهت روشن کردن روی کیک انتخابات به تعداد 1200 حلقه از قرار هر عدد دست دوم 20 هزار تومان جمعا 24 میلیون تومان

 

جان آدم، چهل نفر تا به حال، این موضوع فعلا هیچ قیمتی ندارد.

 

جمهوری اسلامی، یک عدد، قیمت مشخص و معینی ندارد. این شیئی در جریان انتخابات توسط نامزد مذکور کاملا مصرف شد.

 

رهبری، یک عدد، قیمت آن شناور بوده در طول انتخابات کاهش اساسی داشته است.

 

جمع کل هزینه های انتخاب محمود احمدی نژاد: 350710631000000 تومان

اگر فرض کنیم آرای واقعی احمدی نژاد 12 میلیون نفر باشد، برای انتخاب هر نفر سی میلیون تومان هزینه شده است

و اگر فرض کنیم که واقعا احمدی نژاد 24 میلیون رای آورده است، برای اینکه هر ایرانی به او رای بدهد، مبلغ 15 میلیون تومان برای هر رای هزینه شده است.

 

نتیجه گیری مالی: شما یک سوسک را هم می توانید رئیس جمهور کنید، فقط خرجش بالاست.

نتیجه گیری اخلاقی: وقتی اخلاق از بین رفته باشد، از پول می توان برای افزایش محبوبیت استفاده کرد.

شعار انتخاباتی: پول نفت مونه، یکی دیگه در کن

نتیجه گیری سیاسی: برای روی کار آوردن یک رئیس جمهوری که سیاستش صرفه جویی است، باید کلی اسراف کرد.

نتیجه گیری حسابداری: بخش وسیعی از هزینه ها محاسبه نشده است. 

نتیجه گیری اداری: تقریبا تمام فروش نفت کشور در چهار سال گذشته برای انتخاب احمدی نژاد مصرف شده است، البته باضافه یک حکومت و تعدادی از رهبران آن

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 14:49 |

علی لاریجانی: ” اختلافاتی که میان نامزدهای انتخابات و مردم با دولت وجود دارد، اختلافات خانوادگی است و ربطی به بیگانگان ندارد، ما خودمان این اختلافات را حل می کنیم.”

خانه قدیمی، روز، داخلی( این فیلم هیچ صحنه خارجی ندارد)

آقا، علی، میرحسین، مهدی، سید محمد، محمود، عمواکبر، عمو حسینعلی، فائزه، فاطمه اره، صادق پسر کشورخانوم در خانه هستند. عکس بابابزرگ روی دیوار است و کج شده است.

آقا نشسته است روی مبل استیل و محمود لای دست و پای او بازی می کند. علی هم با موهای بورش عینک را روی بینی اش جابجا می کند و کنار آقا نشسته و دائم با عبای آقا ور می رود، حال آقا خوب نیست و علی دارد دستمال خیس روی پیشانی اش می گذارد.

علی: خوب می شه آقاجون! یک سری اختلافات خانوادگی یه که داریم حلش می کنیم. شما گریه نکنین، برای دست تون و قلب تون خوب نیست……………

برای خواندن باقی مطلب اینجا را کلیک کنید:

در همین حال، محمود با چوب محکم می زند توی سر میرحسین. میرحسین جیغ می کشد.

آقا( با حالت زار و صدای گرفته): محمود جان! شیرین بابا! چی کار می کنی؟

محمود: دارم اختلافات خانوادگی رو حل می کنم.

میرحسین سرش را می گیرد و می رود لب پنجره و جیغ می زند: آی سرم!

آقا: ببین این پسره چشم سفید کجا رفت؟ الآن بیگانگان می فهمند….

محمود در حالی که دستش گاز اشک آور دارد: بابایی! بذار بفهمن، بذار اینقدر جیغ بزنه که جیغ دونش پاره بشه.

آقا: اون اکبر کجاست، مواظب اش باشین!

علی: خیال تون راحت، تا اختلافات خانوادگی حل بشه، انداختیمش توی اتاق، صادق پسر کشور خانوم هم دم در وایستاده نمی ذاره بیاد بیرون( یواشکی می گوید): تلفن ها رو هم قطع کردیم که مشکلات خانوادگی رو به بقیه نگه.

در همین حال محمود چهره اش درهم می رود، و صدای بلندی می کند، و می دود اینطرف و آنطرف، محمود: پی پی دارم، ائی دارم…..

آقا: بیا عزیزکم، بیا شیرینم، همین جا بکن، طوری نیست….

محمود شلوارش را پائین می کشد  و در همان حال شعار می دهد: ” انرژی هسته ای، حق مسلم ماست”، ” کی خسته است؟ دشمن!”

فاطمه اره در حالی که دستش دستمال گرفته است و زیر لب دارد همه را نفرین می کند به طرف محمود می رود و سعی می کند قالی را تمیز کند. فاطی: الهی قربونت برم که بوی گل می دی، الهی قد 150 سانتی ات سر اون سیدمحمد و میرحسین و مهدی و مخصوصا اون اکبر در بیاد.

فائزه براق می شود: چیه بچه پررو، به بابام حرف بزنی می زنم توی دهنت.

فاطمه اره (با چماق می زند توی سر فائزه و او را می اندازد توی آشپزخانه و در را قفل می کند.)

آقا: نکنید عزیزانم! نکنید فرزندانم! چی کار کردی فاطمه جان؟

فاطمه اره پای آقا را ماچ می کند.

علی: چیزی نبود آقا! یک اختلاف خانوادگی پیش آمد حلش کردیم.

آقا: گفتی اختلاف خانوادگی، صندوق ها کجاست؟

علی: بردیم توی زیر زمین صندوقخونه ذخیره ارزی خالی بود، گذاشتیمش اونجا….

آقا( با حال پریشان): نشمرین، کم می شه، نشمرین اش، کم می شه….

علی: نه آقاجون، نمی شمریم، همونی که خودتون فرمودین، کم هم نمی شه، اگر هم شد اختلاف خانوادگی یه، حلش می کنیم.

محمود بدو می رود و یک گاز اشک آور پرت می کند به طرف میرحسین و سید محمد که دارند پچ پج لب پنجره با هم حرف می زنند. آنها سرفه می زنند. محمود می آید به طرف آقاجون و در حالی که خودش را پرت می کند توی بغل او: آقاجون! اختلاف خانوادگی مونو با گاز اشک آور حل کردم، حالا باید برن بمیرن.

آقا ناله کنان به علی: این عمو حسینعلی هم که دوباره حرف زده، مگه من نگفتم اینقدر حرف نزنه، مشکلش چیه؟ این مهدی چیه؟ این بچه از وقتی فرستادمش مجلس اخلاقش خراب شده. این هم اختلاف خانوادگی پیدا کرده…..

فاطمه اره چای می آورد و زیر لب شعار می دهد: اعلام باید گردد، نابود باید گردد….

علی: شما خیال تون راحت باشه آقاجون، الآن عمو حسینعلی بخاطر اختلافات خانوادگی قدیمی توی اتاق خودشه در اتاقشم قفله، گاهی جیغ می زنه منتهی به همساده ها گفتیم از روی سادگیه ، مهدی جان هم خیلی اختلاف خانوادگی اش زیاد شده، ننجونش همه اش نگران اختلاف خانوادگی اش بود، حالا دادیم چند تا از بچه هاش رو کتک بزنن شاید اختلاف خانوادگی کمتر شد، دفعه قبل که اختلاف خانوادگی داشت، قرص ریختیم توی غذاش خوابش برد، الآن از ترس اینکه خوابش نبره، هی می ره توی خیابون اختلاف خانوادگی درست می کنه، البته چند نفر از طرفداراش رو که خیلی اختلاف خانوادگی داشتیم، کتک زدیم اختلاف شون حل شد. بیست سی نفر هم واقعا اختلاف خانوادگی شون خیلی حاد بود، طلاق گرفتن، الآن بردن دفن شون کنن.

آقا، با ناله و زاری: اختلافات خانوادگی خیلی بده، همین محمود باشه دیگه اختلاف خانوادگی نمی شه…..

در همین موقع میرحسین و سید محمد و مهدی در را باز می کنند و از خانه بیرون می روند، محمود می دود به دنبال آنها و جیغ می کشد: خاک بر سرها، بی تربیت ها، الهی بمیرین……

آقا: علی! نذار برن بیرون، اختلافات خانوادگی رو همین جا حلش کنید. توی خیابون نرن

محمود( به آقا): آقاجون! بذار برن، طوری نیست، ما گاز اشک آور داریم، هلی کوپترم داریم، همه اختلافات مون رو حل می کنیم.

محمود دوباره چهره اش توی هم می رود و داد می زند: وای! وای! پی پی دارم….

آقا: بکن جانم، بکن عزیزم، بکن عمرم، این خونه مال خودته هر جاشو می خوای پی پی کن، خودمون پاکش می کنیم، الهی قربونت برم…..

محمود شلوارش را در می آورد و می نشیند روی یک قالی ریز بافت ایرانی و در حالی که شادمانی و راحتی در چهره اش مشهود است، به فعالیت های مهرورزانه خود را ادامه می دهد…..

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 14:42 |
جناب آقاي خامنه اي!
در خبرها خواندم كه گفته ايد كساني كه در حوادث روزهاي اخيردا نشگاه به اعتراض صنفي پرداخته و يا معترض به سياست هاي رايج كشور شده اند عوامل دشمن اند و دستور صادر كرده ايد كه با اين عوامل دشمن با بيرحمي برخورد شود. اگر چه پيش تر از اين نيز صدور دستورات تند شما را در برخورد با مطبوعات و مردم شاهد بوديم، اما اين دستور صريح، كه در شما بي سابقه است باب جديدي مي گشايد كه براي من كه شما را مي شناسم عجيب است. و همراه با اين تعجب مجموعه اي فراوان از سووالات را در من بر مي انگيزد.
نخست مي خواهم بپرسم آيا مي دانيد حاصل صدور برخورد بيرحمانه چيست؟ و مجريان اين دستورات چگونه آنرا اجرا خواهند كرد؟ و كساني كه اين بيرحمي بر آنان روا مي شود چه كساني هستند؟ و بر سرشان چه خواهد آمد؟ آيا زماني كه دستور برخورد بيرحمانه صادر مي كرديد مي دانستيد كه ممكن است كساني كشته شوند؟ وقتي دستور تحبيب قلوب را در فرداي فاجعه كوي دانشگاه در 18 تير 1378 صادر كرديد فرزندان چفيه به گردن شما چنان بيرحمي كردند كه زخمش تا مدتها بر چهره جامعه ايران بود، واي به امروز كه دستور بيرحمي صادر مي كنيد.

جناب آقاي خامنه اي!
آنانكه به تبعيت از انصار پيامبر اسلام خودشان را انصار حزب الله و لابد ياران شما مي خوانند سوگمندانه پليدترين وبي رحم ترين جوانان اين كشورند. وسايل اعمال برخورد آنان در حالتي كه دستور برخورد بيرحمانه صادر نكرده بوديد ابزاري بود مانند زنجير، باتوم، پنجه بوكس، چاقو، گاز بي حس كننده، كمربند چرمي و چيزهايي شبيه اين. اين موجودات معمولا برخلاف سنت هاي جوانمردانه جنگ و كشتي و حتي دعوا يك به يك نمي جنگند، اينها در گروههاي ده پانزده نفري يكي را گير مي آورند و دسته جمعي حمله مي كنند. در هنگام كتك زدن و به قول شما بي رحمانه برخورد كردن چنين توهم مي كنند كه انسان هايي فداكار و از جان گذشته اند. و گروه ده پانزده نفري ايثارگران به جان جواني، دختري يا پسري، مي افتند كه معلوم نيست تا چه حد در درگيري و دعوا نقش داشته است. من بارها آدمهاي زخمي را ديده ام كه برخورد بي رحمانه مورد نظر حضرتعالي با آنان روا شده است. و عجيب است كه زخم هاي اين خشونت هاي بيرحمانه پس از گذشت يك ماه و دو ماه كه هيچ، تا سالها خوب نمي شود.
نمي دانم، فكر كرديد و دستور برخورد بي رحمانه صادر كرديد؟ يا مطابق معمول با ديدن گروهي از روستائيان   ورامين كه خودشان را فدايي رهبر خواندند ذوق تان گل كرد و دستور داديد؟ آيا متوجه هستيد وقتي كه همه جمعيت مي گويند سرباز شما هستند و گوش به فرمان شما هستند، اين « همه » فقط پانزده در صد از جمعيت كشور است؟ و آيا مي فهميد كه به همين دليل است كه حق نداريد احساس كنيد رهبر سياسي يا مذهبي همه مردم ايران هستيد؟ آيا مي فهميد اين جمعيتي كه فرياد مي زند، در حالت زندگي عادي و در زندگي اجنماعي جرات ندارد به مردم اعلام كند كه حزب اللهي است و مدافع شما و وضع موجودي است كه شما طرفدارش هستيد؟ آنها مي آي
ند و فرياد مي زنند و شما دچار اين توهم مي شويد كه چون سالن پر از جمعيت است يا استاديوم پر از جمعيت است يا خيابان پر از جمعيت است، بنابراين اكثريت مردم شما را دوست دارند. حاصل اين توهم اين است كه مي گوييد كه به اشاره يك انگشت دشمنان را توسط مردم سر جايشان مي نشانيد. اشاره انگشت شما را مردم فداكار ايران نيستند كه مي پذيرند، نه، اشتباه نكنيد. اشاره انگشت شما را مردم فداكار ايران نيستند كه مي پذيرند، نه، اشتباه نكنيد. اشاره انگشت شما را قاضي دادگاه انقلاب و دادگاه مطبوعات و فرماندهان سپاه و بسيج و انصار حزب الله مي بينند. آنها قدرت دارند. آنها مي توانند با امضاء يك كاغذ يك خانه را بازرسي كنند و كسي را به زندان بيندازند يا با باتوم و زنجير بدنهاي بي دفاع را له كنند. پشت اين قدرت هيچ چيز مقدسي نيست، هيچ انگيزه پاكي نيست. عاشقان و فداكاران شما مثل آب خوردن فحش مي دهند و با بي رحمانه ترين شكل كتك مي زنند و تا مطمئن نباشند كه يك لشگر ضد شورش پشتيبان آنهاست جرات حمله به جوانان كشورمان را ندارند. اشتباه نكنيد! متاسفانه شما در هفت سال اول حكومت نادرشاه نيستيد كه قدرت و انگيزه داشت، شما در هفت ساله دوم هستيد، همان سراشيبي كه تقريبا تمام قدرتمندان برسرير قدرت فريب آنرا خورده اند و دستور برخورد بي رحمانه را صادر كرده اند. و سوگمندانه هيچ كدام تامل نكردند كه آيا اين برخورد بي رحمانه دواي درد آنهاست يا نه. حاصل اين مي شود كه تازه وقتي قدرت را از دست دادند به اين فكر مي كنند كه كاش عاقلانه و منطقي برخورد كرده بودند.

آقاي خامنه اي!
نه شما در ايران محبوب تر از صدام حسين در عراق هستيد و نه انصار حزب الله و بسيج و سپاه و طرفداران شما انگيزه و عصبيت سربازان و عاشقان صدام حسين را دارند. محض رضاي خدا به سرنوشت او نگاه كنيد و درس عبرت بگيريد. صدام حسين كه زماني نامش بر بدن هر شهروند عراقي لرزه مي انداخت ذوب شد و به زمين فرو رفت و الآن جز كابوسي در ذهن مردم عراق نيست. مردم چنان از او نفرت پيدا كردند كه با آغوش باز سربازان بزرگترين قدرت نظامي و خشونت بار جهان را استقبال كردند. اين سرنوشتي تلخ است، كاري نكنيد كه مردم در آرزوي حمله آمريكا باشند. اين ظلمي است بر مردم ايران. آنان دوست دارند مستقل باشند و پيشرفت كنند و آزادي فردي و سياسي و امنيت داشته باشند. آنان مي خواهند در پناه قانون زندگي كنند و مثل همه مردم جهان نزد افكار عمومي جهانيان احترام داشته باشند. اينها حق طبيعي مردم است.

جناب آقاي خامنه اي!
آيا مي دانيد كه مردم كاربرد واژه دشمن را در جملات شما مسخره مي كنند؟ آيا شنيده ايد كه وقتي در مورد دشمن حرف مي زنيد مردم خنده شان مِي گيرد؟ متاسفانه تعريف دشمن در ادبيات سياسي شما آنقدر گشاد شده است كه 85 درصد جمعيت ايران در آن جا مي گيرند. مجلس دشمن است، دولت دشمن است، احزاب دشمن اند، جوانان دشمن اند، زنان دشمن اند، دانشجويان دشمن اند، پيرمردها دشمن اند...... آقاي خامنه اي! دوستان تان كجا هستند؟ چند نفرند؟ چند درصد جامعه ايران هستند؟ با اتكاء به چقدر پشتيبان جرات مي كنيد از كلمه ملت ايران استفاده كنيد؟ اين چه كشوري است كه اكثريت مردم اش دشمن كشورشان هستند؟ حتما يك اشكالي وجود دارد. آقاي هاشمي معتقدند كه با 15 درصد از آرا هم مي توان يك كشور را اداره كرد. آيا شما هم همين اعتقاد را داريد؟ مي دانيد نام حكومتي كه اكثريت مردم را دشمن مي داند چيست؟ شما آنقدر دانش داريد كه معنِي نام ديكتاتوري را بدانيد. آيا وقتي در سالهاي 1350 تا 1357 در مشهد در جمع روشنفكران خراسان به حكومت ايده آل تان فكر مي كرديد هرگز گمان مي كرديد رهبر كشوري بشويد كه فقط 15 درصد مردم اش حكومت شان را قبول داشته باشند؟ اگر زماني به شما مي گفتند نظرتان درباره چنين خكومتي چيست چه مي گفتيد؟ دوروبرتان آينه سراغ داريد؟ چه مدتي است كه در آينه به خودتان خيره نشده ايد؟

آقاي خامنه اي!
يكي از دوستان قديمي تان به من مي گفت كار تمام است. مي گفت آقا به اين نتيجه رسيده است كه اگر برود ايران هم مي رود. مي گفت آقا مي گويد تا آخرين قدم مي ايستم و نمي گذارم با از ميان رفتن ما دين هم از بين برود. او با نااميدي در مورد شما فكر مي كرد و معتقد بود در چنين وضعي بهتر است آدم مثل كسي كه در طوفان شن گرفتار شده است گوشه اي بنشيند تا طوفان تمام شود و اگر زنده ماند به زندگي اش بعد از طوفان ادامه دهد. اين نگاه دوست قديمي شماست، واي به حال ملت كه شما را دوست ندارد و دوست نمي شمارد.

آقاي خامنه اي!
يك بيماري وجود دارد به نام پارانويا، اين بيماري دو نشانه دارد. نخست اينكه بيمار احساس عظمت مي كند و خود را مهم ترين موجود جهان مي پندارد و دوم اينكه بيمار احساس مي كند تمام جهان در حال توطئه عليه او هستند. اين بيماري را مي شناسيد؟ بسياري از قدرتمندان بر سرير قدرت دچار اين بيماري اند. آنان احساس مي كنند عظيم اند، احساس مي كنند ناجي محرومان و فقرا و مستضعفان و پابرهنگان اند. احساس مي كنند در سرنوشت بشر نقش مهمي دارند، فكر مي كنند قدرت تغيير جهان را دارند. در همان حال همه را دشمن مي پندارند، مي بينند كه همگان در حال توطئه اند. آمريكا قصد حمله نظامي دارد، اروپا قصد تهاجم فرهنگي دارد، ژاپن قصد تهاجم اقتصادي دارد، عرب ها قصد دارند با توسعه وهابيت شيعه را از بين ببرند، حيدر علي اف قصد دارد تا آذربايجان را از ايران جدا كند، حامد كرزاي قصد دارد تا مرز شرقي را دچار بحران كند. همين مي شود كه همه دشمن مي شوند، همه سازشكار و خودفروخته مي شوند. ياسر عرفات مي شود دوست اسرائيل و بشار اسد مي شود موجودي ترسو و سازشكار. هيچ كس دوست نيست، جز موجوداتي موهوم كه در واژه هايي موهوم تر معني مي شوند. مي گوييد دوستان ما ملت هاي مستضعف اند. اين ملت هاي مستضعف كجا هستند؟ جغرافياي شان كجاست؟ اسم شان چيست؟ چطور فهميديد كه دوستان ما هستند؟ آقاي خامنه اي! شخص شما در جهان دوستي داريد كه بدون كمك مالي حامي شما باشد؟
از مرزهاي جهان بگذريد و داخل كشور بياييد. چه كساني در داخل كشور قصد توطئه عليه شما را ندارند؟ نهضت آزادي با متوسط سني 70 سال قصد براندازي حكومت را دارد. ملي مذهبي ها شش ماه بعد از اينكه چهار بار در خانه همديگر مهماني دادند شدند تشكيلاتي پيچيده كه براي آمريكا كار مي كردند. مشاركتي ها جاده صاف كن آمريكا هستند. تندروهايي مثل مجاهدين انقلاب قصد كودتاي خزنده دارند. روشنفكران كه مادرزاد دشمن اسلام اند. ملي ها كه مرتد هستند. جوانان كه فاسدند. زنان كه متاثر از فرهنگ غربي اند..... اينها را جمع رياضي ببنديد، چند نفر براي شما باقي مي ماند؟ واقعا اگر اينهمه دشمن قصد توطئه عليه شما را دارند، پس اين حكومت با اتكاء به چه چيزي سر جايش ايستاده است؟

آقاي خامنه اي!
بگوييد تا حفاظت اطلاعات قوه قضائيه نظرسنجي علمي كند و ببيند كه شما محبوب چند درصد از مردم ايران هستيد. نمي گويم وزارت اطلاعات، چون لابد وزارت اطلاعات هم دشمن است و قابل اعتماد نيست. فكر مي كنيد چند درصد از مردم ايران شما را دوست دارند؟ چند درصدشان در خلوت به شما احترام مي گذارند؟ چند درصدشان در گفتگوي دونفره نام شما را با احترام مي برند؟ مي دانيد! شاخص خوبي به شما مي دهم، اميدوارم كمي به آن فكر كنيد. مي گويند نفرين آخرين كاري است كه يك درمانده مي كند. وقتي مردم كاملا از دست يك حكومت به تنگ مي آيند و همه راههاي اصلاح بسته مي شود، مردم رهبران شان را نفرين مي كنند و براي آنها جوك مي سازند. به دفترتان بگوييد برايتان جوك هايي كه پس از توقيف و سركوب مطبوعات در مورد شخص شما ساخته شد را جمع آوري كند. آنها را گوش كنيد و به انگيزه سازندگان آن دقت كنيد. هربار كه عليه مردم حرفي زده ايد و مردم حق اعتراض نداشتند يك جوك براي شما ساختند. هربار كه حق انتخاب را از مردم گرفتيد مردم يك جوك در مورد شما ساختند. سوگمندانه اين جوكها آنقدر غيرانساني است كه من حتي حاضر نيستم خيلي از آنها را گوش كنم، نه به اين خاطر كه در مورد شماست، نه، به اين خاطر كه در مورد يك انسان است. اما شما، شخص شما هستيد كه خودتان را ويران كرده ايد. شما هستيد كه اجازه مي دهيد برايتان جوك بسازند. و مي دانيد كه خودكرده را تدبير نيست. وقتي جرج بوش در نقش يك احمق سياسي ظاهر شد و بدون هيچ دليلي رفتاري تجاوزكارانه در پيش گرفت، مردم جهان و آمريكا هزاران جوك براي او ساختند. وقتي يك شهروند تحت فشار حكومتش قرار مي گيرد و راهي براي واكنش قانوني ندارد و حق اعتراض از او سلب مي شود، مجبور مي شود تا باورهايش و كينه اش را در لطيفه و جوك نشان بدهد. آقاي خامنه اي ! در اين چهار سال كاري كرده ايد كه مردم كينه شما را به دل دارند. شما مي رويد، مطمئن باشيد كه مي رويد. حتي اگر به نابودي حكومت مطمئن نباشيد به مرگ كه ايمان داريد؟ هيچ وقت يادتان نرود كه نام نيكي از شما در تاريخ ايران نخواهد ماند. البته، نه، بگذاريد كمي عادلانه تر قضاوت كنم. اين را مي توانم بگويم كه شما در دوران خودتان دستور بيرحمي و شقاوت و اعدام را تا به حال صادر نكرده ايد. به اين ايمان دارم. گمان مي كنم چيژهايي از رمان و شعر و موسيقي و ادبيات و محمد مختاري و شريعتي و اخوان و شفيعي كدكني و روشنفكران خراسان هنوز به جا مانده است كه به شما اجازه نمي دهد بيرحم باشيد و دستور اعدام صادر كنيد. گرچه مي دانم كه خاتمي درمانده و مستاصل مدتها بست نشست كه شما دستور اعدام بچه هاي دانشجوي واقعه 18 تير صادر نكنيد. و شما معتقد بوديد كه بايد چند تايي را اعدام كنند تا چنين وقايعي تكرار نشود و عبرت شود براي ديگران.

جناب آقاي خامنه اي!
بگوييد تا فهرست اسامي كوچك دستگيرشدگان 18 تا 25 ساله درگيري هاي دانشجويي را برايتان بياورند. مطمئنم نامهايي مانند ابوذر، سجاد، ميثم، احسان، ياسر، سارا، مونا و زهرا در آن فهرست فراوان است. اينها فرزندان پدر و مادرهاي نسل جنگ و انقلاب هستند. اين بچه ها در مدارس جمهوري اسلامي درس خوانده اند. اين بچه ها تقريبا هرگز از ايران پايشان را بيرون نگذاشته اند. شما به اينها مي گوييد عوامل دشمن؟ ابوذر و ميثم و ياسر كه عوامل دشمن باشند، واي به خود دشمن! چه شد كه اينها دشمن شدند؟ چه كسي اينها را به خيابان كشيد؟ وقتي قاضي مرتضوي در بهار سال 1379 به دستور شخص شما حكم بازداشت 14 روزنامه را در يك شب امضا كرد و لكه ننگ بر دامن شما و جمهوري اسلامي گذاشت، شما اجازه داديد تا تخم كينه و نفرت در دل يك نسل كاشته شود. حالا بياييد و آنچه كاشته ايد درو كنيد. مي گويند: هركه گريزد ز خراجات شهر/ جوركش غول بيابان شود

آقاي خامنه اي!
روزهاي تلخ و سياهي در پيش است. به حكم آنكه انتقادات نرم و ملايم ما را در مطبوعات دوم خردادي تاب نياورديد، به حكم آنكه روند طبيعي جنبش اصلاخات را تحمل نكرديد، به حكم اينكه نپذيرفتيد يك اقليت 15 درصدي حق ندارند 70 درصد قدرت را در اختيار داشته باشند، به حكم اينكه نپذيرفتيد مردم حق دارند نمايندگان خود را انتخاب كنند، به حكم اينكه نپذيرفتيد مردم حق دارند اعمال خود را به اختيار انجام دهند، به حكم همه اينها، نسلي را در پيش رو خواهيد داشت كه اصلا شما را دوست ندارد و به اين نتيجه رسيده است كه حكومت شما غيرقابل اصلاح است.
حالا دو راه در پيش داريد، يا پا پس
ب
گذاريد و بپذيريد كه سهم واقعي از قدرت براي آن 15 درصد حفظ شود و يا دستور بيرحمي و برخورد بيرحمانه صادر كنيد و بدون گوش كردن به مشاورت عاقلان با اشاره انگشت مخالفان تان را درو كنيد. اگر جسد 40 يا 50 نفر كف خيابان اميرآباد بيفتد ، مطمئن باشيد آن خانه ديگر هرگز روي آرامش نخواهد ديد. طوفان جامعه چنان گيج كنننده است كه فرصت تامل دوباره به شما را نخواهد داد. زماني فرا خواهد رسيد كه شوراي فرماندهي سپاه هم حرف شما را گوش نمي كند. آن وقت است كه علي مي ماند و حوضش، گرچه سالهاست كه علي مانده است و حوضش. در اين حال هرچه كنيد به ضرر شما خواهد بود. آن وقت است كه چفيه ها را دختران جوان به عنوان دستمال گردن و رودامني خواهند بست و به تمسخر تمام آنچه ارزشي خوانده ايد خواهند پرداخت. و اين تمسخر پاداش كسي است كه نمي خواهد چيزي را به وقت خودش بفهمد.

آقاي خامنه اي!
دستور برخورد بيرحمانه تان را هرچه زودتر پس بگيريد. واقعيت اجتماعي بيرحم تر از آن است كه كسي بتواند چنين دستوراتي صادر كند. مي خواهم رازي را با شما در ميان بگذارم. دانستن آن سودمند است. پيرمردها و ميان سالان جامعه ايران تندروتر از جوان ها هستند، همه مي دانند كه تا دو سه سال ديگر جمهوري اسلامي در تاريخ سيآسي جهان تدريس خواهد شد و اثري از آثارش نخواهد ماند. پيرمردها مي گويند تا دو سه سال ديگر ما پيرتر مي شويم و ديگر وقتي براي زندگي نخواهيم داشت، اما جوان ها مي گويند ما تازه آن زمان اول جواني مان است و وقت زندگي داريم، بنابر اين چه عجله ايست!

آقاي خامنه اي! رهبري حكومتي كه مردمش ساعت پايانش را انتظار مي كشند كار سختي است؟ نه؟
+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 14:39 |

غم هایی در این دنیا هست که شادی را دوست ندارند!
موج هایی که آرامش را و ترس هایی که فراموشی را!
درد هایی که آسودگی را و بند هایی که رهایی را!
در این دنیا بسیارند خداوندانی که عشق و بندش را  منع  کرده اند
خدای من اما ، دلم را شاد ، آزاد و عاشق آفرید تا با سبکسری هایم
نا خدایان ِ شهوتِ رفتن را به سخره گیرم ، چه در بند و چه دردمند!

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 11:23 |
   جک ۸۸:

مرد برای هضم دلتنگیاش 

گریه نمی کنه قدم میزنه

+ نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه 3 خرداد1388 و ساعت 9:28 |
من این روزا دیگه مثل جوجه روشن فکرا ادای تنهایی رو در نمیارم

  من این روزا واقعا خیلی تنهام

                       باید امشب بروم...

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:1 |

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند

قورباغه‌ها به لك لك‌ها شكایت كردند

لك لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند

لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها

قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

+ نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 23:41 |

صداها را مي شنوم ولي نه دقيق ولي وقتي چشمم را مي بندم فقط صداست گوش خيلي وقت ها چيز هايي مي بيند كه چشم نمي بيند حالا مقايسه چشم با گوش كه منصفانه به نظر مي آيد ولي برو به كوه به دشت به كوير به صحرا وقتي نگاه مي كني چشم با آن سيستم عصبي پيچيده فقط رنگ مي بيند رنگ ها با تغييرات ملايم مثلا همه زمين كوير قهوه اي است ولي كف پا با آن چهار تا عصب زپرتي زهوار در رفته نمي داني در دريا و كوير و چمن چه چيز ها كه نمي بيند

من ديگر پدر بزرگ را حتي در خواب نديدم ولي صدايش را مي شنوم حتي در بيداري چقدر عكس هاي پدر بزرگ كم است چرا هيچ كس از پدر بزرگ عصرهاي جمعه كه از ما خدا حافظي مي كرد عكس نگرفت؟چقدر خاطرات پدر بزرگ زياد است و چقدر شيرين است حرف زدن از خاطراتش و چقدر چشم به راه بودن سخت است مخصوصا وقتي مي داني بيهوده چشم به راهي

من رياضي مي خوانم هنوز در دنيا براي رياضي خوان جا هست پس بايد تند تر خواند بايد تند خواند ولي نبايد دودچراغ خورد اين جا چيز هاي بهتري براي خوردن هست مثلا مي توان آيس پك خورد. رياضي خواندن هم از آن كارهاست پوست آدم را مي كند و تازه طلب كار است ولي نبايد به رياضي رو داد چون سوار آدم مي شود من خيلي ها را ديده ام به رياضي سواري مي دهند بايد كمي مسلح بود و رفت سراغ رياضي گاه فكر مي كنم ادبيات مهربان تر است ولي نبايد زياد خوش خيال بود ديده ام كسي را كه از دست ادبيات به پليس شكايت كرده بايد مواظب بود

من دلم مي گيرد وقتي امتحانات ميان ترم شروع مي شود و من درس نخوانده ام وقتي هوا گرم است وقتي مادر بزرگ تنهاست چون پدر بزرگ ديگر نيست وقتي خورشيد هست ولي ابر نيست وقتي يادم مي رود به باغچه آب بدهم وقتي در خانه بوي حلوا مي پيچد وقتي پشت شيشه اتاقم جرثقيل است آخر با جرثقيل نمي شود شوخي كرد مثل اين است كه يك آسمان خراش را قلقلك بدهي اصلا جرثقيل اگر شوخي كندبه اصالت خانوادگي خود لطمه زده است ولي تا حالا از دست همرهان سست عناصر دلم نگرفته و اين يعني هنوز تا اوج مانده خيلي زياد...

من دل تنگ مي شوم دل تنگ برف زمستان دل تنگ خش خش برگ دل تنگ طعم انار دل تنگ صحبت با پدر بزرگ دل تنگ دردهاي كوچك ولي عميق دل نازك اما بزرگ پدر بزرگ

من گاهي شروع مي كنم ولي هميشه تمام نمي شود عمر نوح هم بدك نيست ولي بايد قانع بود و من هستم مثلا صداي كلاغ را به جاي صداي گنجشك گوش مي دهم گرچه صداي كلاغ پر حجم تر است ولي خاصيتش كم تر است

من مي ترسم زياد به اندازه برگ هاي درخت پشت پنجره اتاقم كه حالا پشت جر ثقيل قايم شده

گريه هم مي كنم گاه گاهي ولي زود تمام مي شود

زياد مي خندم حتي به جرز ديوار

سرما مي خورم نه در زمستان كه در خرداد

من زياد ساكت مي شوم شايد چون زياد حرف مي زنم

آدم چه دير مي فهمد من چه دير فهميدم

هنوز هم مي شود زندگي كردبايد زندگي كرد بايد خوب زندگي كرد اين جا مي شود خوب زندگي كرد شايد چون

اين جا مادر هاي خوب دارد وبنزين ارزان و روشن فكران بد و مناظر زيبا

صدا ها را مي گفتم هميشه خوبند حتي وقتي صدايي نمي آيد يك نفر مي گفت صداي سكوت را دوست دارد شايد منظورش همين بود

+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 28 خرداد1386 و ساعت 16:1 |
نمی دانم نداشتن انگیزه بوده یا تنبلی یا هزار عذر و بهانه و درد بی درمان دیگر ... اما به هر دلیل این وبلاگ مدتی طولانیست که بدون تغییر سرجای خود باقی مانده. البته اینجا چیزی که  به درد کسی بخورد یا گره ای از کار کسی باز کند در خود نداشته و نخواهد داشت که بودن یا نبودنش اهمیتی داشته باشد. اینجا ( همانطور که از نامش پیداست) جولانگاه برهوت یک ذهن بیمار و از هم گسیخته بوده و هست. گاهی هم این ذهن از هم گسسته خاموش می شود و گاهی تنبل.. اما خب .. هنوز هست. شاید اینجا جایی برای تخلیه این ذهن بوده یا جایی برای خودنمایی و اینکه دیده شود. نمی دانم و اهمیتی هم ندارد. به هر حال هنوز اینجا هستم و احتمالا بازهم اینجا خواهم نوشت. نه برای کسی .. اینجا فقط جولانگاه یک ذهن خسته از هم گسیخته است و نه هیچ چیز دیگر ...
+ نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 9:33 |

چقدر خوبه جزيره ها هستن وگر نه كسي كه ميخواست شنا كنه بايد از اول دريا تا آخرشو يه نفس مي رفت

طفلكي چقدر هم خسته مي شد

ولي حالا هر وقت از شنا خسته شد مي تونه بره تو جزيره بخوابه

واي كه چقدر خواب بعد از يه شناي طولاني مي چسبه

اين جا هم براي من يه جور جزيرس كه هر وقت از زندگي خسته ميشم ميام توش خستگيم در بره تو اينجا خستگي در كردن هم مي چسبه

پ.ن: من ديگه غر نمي زنم

+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 26 دی1385 و ساعت 21:33 |
ماهی رو که از آب نمی گیرن

آب رو از ماهی میگیرن

بعدش  ماهی نمی میره

ماهی خودکشی میکنه

اون قدر خودشو به این طرف و اون طرف میکوبه تا کشته بشه

پ.ن:خاک مثله آب مبمونه

پ.ن۲:این به هیچ وجه ربطی به میهن و ... نداره خاک یعنی همونی که ربطی به افلاک نداره

+ نوشته شده توسط خاطره در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 14:9 |

·                     1

·                     2

·                     6

·                     24

·                     120

·                     720

·                     5040

·                     40320

·                     362880

·                     3628800

·                     39916800

·                     479001600

·                     6227020800

·                     87178291200

·                     1307674368000

·                     20922789888000

·                     355687428096000

·                     6402373705728000

·                     121645100408832000

·                     2432902008176640000

·                     51090942171709440000

·                     1124000727777607680000

·                     25852016738884976640000

·                     620448401733239439360000

·                     15511210043330985984000000

·                     403291461126605635584000000

·                     10888869450418352160768000000

·                     304888344611713860501504000000

·                     3048883446117138605015040000000

·                     91466503383514158150451200000000

·                     2835461604888938902663987200000000

·                     90734771356446044885247590400000000

·                     2994247454762719481213170483200000000

·                     101804413461932462361247796428800000000

·                     3563154471167636182643672875008000000000

واقعا عجب دنیاییه

+ نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه 7 آبان1385 و ساعت 18:57 |
 نمای اول: دی ۸۴:

اون:من خوشم اومده ازت( دوستت دارم شاید)

اون:ولی نمی خوام فکر کنی من آدم عوضی هستم

...

نمای دوم:اسفند۸۴:

اون:شغل بابات چیه؟

اون یکی:میشه نگم؟

اون:بله

اون یکی:شغل بابای خودت چیه؟

اون:... !

اون یکی: بگی نمی گم بهتر از اینه که دروغ بگی

اون:من هیچ وقت دروغ نمی گم هرگز یعنی دو تا چیز هست که اصلا نمی تونم تحمل کنم یکی دروغه یکی هم خیانت بقیه چیزا برام قابل تحمله خیلی هم راحت

*********************************************************************

اولاش براش مثل یه انار ترش خوشمزه ترش با دونه های درشت بود که با اینکه پوست کندنش و خوردنش یه کم سخت بود ولی می ارزید

بعد یه مدت یه پرتغال ملس شدی که از همه قسمتای با اون بودن شامل پوست کندن و پره پره کردن و خوردن میشد لذت برد مخصوصا وقتی بوی پرتغال همه جا می پیچه

پ.ن۱: فکر کنم از اثرات روزس همه چیو خوردنی میبینم

*********************************************************************

شل سیلور استاین:

اون یکی:من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تو نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه دلم واست تنگ می شه

اون:آدمای عاشق٬چشماشون بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره قصه ی اولين عشق و عاشقی يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره

پ.ن۲:چند وقته خواب یه گوسفند نارنجی رو میبینم که لب یه پرتگاهه برام مهمه اتفاقی براش نیفته ولی کاری براش نمی کنم هذیونهای فوق رو هم شاید برای همین نوشتم

+ نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه 11 مهر1385 و ساعت 13:13 |

سلام

از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن یه عالمه کمال تشکر را دارم مخصوصا همون که از آینده اومده ولی آمار آینده رو هیچ رقمه نمی ده

 

"I'll never know "

Something died inside me last night,
Was it my heart, or my soul, I'll never know.
Was it hope, or faith or love untold?
Was it the joy of being with you one last time?

دیشب چیزی درون من مرد

قلبم بود یا روحم؟ هرگز نخواهم فهمید!

امید بود یا عقیده یا عشق سر به مهر؟

یا لذت آخرین بار با تو بودن؟

Something awoke inside me last night,
Was it sadness or despair I'll never know.
Was it rage, or hate or fear unknown?
Was it the pain of being with you one last time?

دیشب چیزی در من بیدار شد

غم بود یا یاس؟ هرگز نخواهم فهمید!

جنون بود یا تنفر یا ترسی ناشناخته؟

یا رنج آخرین بار با تو بودن؟

Something was torn away from me last night,
Was it my passion or desire, I'll never know.
Was it the face of love that will now lie unworn?
Was it the laughter of being with you one last time?

دیشب چیزی در وجود من دریده شد

اشتیاق بود یا میل هرگز نخواهم فهمید!

صورتی از عشق دست نخورده بود که حالا دروغی بیش نیست؟

یا صدای خندهایم آخرین بار که با تو بودم؟

Something became a part of me last night,
Was it plain hurt, or wounds I'll never know.
Was it your love that will remain unknown?
Was it the dream that we'd be together for all time?

دیشب چیزی بخشی از وجودم شد

یک آزار آشکار بود یا آزاری پیچیده؟هرگز نخواهم فهمید!

عشق تو بود که ناشناس باقی مانده خواهد ماند؟

یا رویای برای همیشه با تو بودن؟

خوب که فکر میکنم می بینم چیزایی که هرگز نخواهم فهمید خیلی بیشتر از این حرفاس...نمی دونم خوبه یا بد ولی وجود داره به هر حال این یه واقعیته که برا من کلی سوال پیش میاد که به جواب خیلیاش هم قرار نیست هیچ وقت برسم

ولی قرار هم نیست از ندونستنم ناراحت بشم خوشحالم از این که از هیچ چیز مطمئن نیستم این ندونستن ها رو به یه اطمینان قوی،یه تعصب کور ترجیح میدم می خوام ندونم و مطمئن نباشم نه این که به چیزی که وجود نداره و یه اعتماد کوره مطمئن باشم

خدا رو به خاطر ندونستنام شکر میکنم

تا حالا شده یه کاری بکنین دو هفته بعدش تازه بفهمین چی کار کردین؟ برای من دقیقا این اتفاق افتاده دو هفته پیش انتخاب واحد داشتم رفتم نوزده تا واحد برداشتم همش اختصاصی( ریاضی3،آمار و احتمال۱ ،گسسته،اندیشه اسلامی۲،جبر خطی) به اسماشون که فکر میکنم سرم گیج میره در نتیجه تصمیم دارم از اول مهر به مکتب زندگی سخت گیرد بر مردمان سخت گیر بپیوندم و زندگی رو ساده بگیرم و این همه به مسائلی که گره میخوره فکر نکنم در واقع دو راه دارم:

1-تو حذف و اضافه انتخاب واحدم رو ساده کنم

2-یه یا علی اساسی بگم و بچسبم به درس و حسابی بخونم

که فعلا دومی رو انتخاب کردم در نتیجه از اول مهر احتمالا متوسط ده روز یه بار آپ کنم سعی میکنم به دوستام سر بزنم ولی خوب اگه کوتاهی صورت گرفت به بزرگی خودتون ببخشید دیگه تازه آخرشم دعا کنید از پسش بر بیام و جلوی خودم آبروم نره و شرمنده شما هم نشم

یا علی خداحافظ

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد     دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت 14:40 |

خوب ببینید ما سه نوع خواسته داریم:

1-نیاز

2-احتیاج

3-هوس

چیزی که مهمه که یهش برسم و سرکوب کردنش ناراحت و حتی ممکنه بعدا پشیمونم بکنه نیازهامه

از احتیاج هام حاضرم به سادگی و حتی با میل به خاطر کسی که دوستش دارم بگذرم

و ترجیح می دم به هوس هام محل نذارم!اصلا نه بهشون فکر کنم نه براشون ارزش قایل بشم

پس تو رو خدا وقتی می گم کسی که دوستش دارم اگه با نیازام مغایر بود نمی دونم چی کار کنم فکر نکنید من دنبال کسی هستم که نیازام رو بر طرف کنه یا دوست داشتنم دوست داشتن نیست یه جورایی سیاسته

فکر که میکنم می بینم خود نیاز هام هم دو دسته اند:

1-نیاز دارم و میخوام برآورده شه

2-نیاز دارم و کاش نداشتم!!

مثلا نیازی که هست و باید برآورده بشه(یه مثال ساده است میدونم) نیاز به توجه کسیه که دوستش دارم یعنی بی توجهیش برام مثل مرگه و نیازی که دارم و کاش نداشتم نیاز به اینه که خودم رو براش لوس کنم باور کنید من یه دختر خودخواه و لوس نیستم خودم رو هم لوس نمی کنم و تا می تونم می زتم تو دهن لوسیم ولی نیاز به اینکه لوسم کنن توی وجودم هست با اینکه نمی خواهم باشه

حالا فکر کنم سوال پست قبلم واضح تر شد:

"اگر بودن با کسی که دوستش دارم با نیازهای نوع اولم مغایر بود چی کار کنم؟"

می دونم تو کوتاه مدت می تونم از نیازهام بگذرم ولی تا آخر عمرم نمی تونم

مطمئنم یه روز خسته میشم و اون وقت.....

تازه اینکه من از یه سری از نیازهای اساسی تر از نون شبم به خاطر اون بگذرم دو تا نتیجه داره:

1-ایجاد توقع برای من که اونم اگه لازم شد از نیازهاش بگذره که نمی گذره

2-اون عادت میکنه که من باید از نیازهام به خاطرش بگذرم که نمی گذرم

وقتی این طوری فکر میکنم از خودم بدم می آد ولی ترجیح می دم بازم بهش فکر کنم!

اساسی قاط زدم الان که بیشتر فکر کردم ببین من بالاخره یه روزی به این فکر میکنم که اهدافم چیا بوده و به کجاها می خواستم برسم که نرسیدم دلم نمی خواد اون موقع پشیمون بشم از بودنم همون طور که نمی خوام خودم برا کسی که باهاشم نقش ترمز یا دست انداز رو داشته باشم و مانع پیشرفتش بشم و اگه اینطوری حس کنم میکشم کنار چون نمی خوام  یه روزی وقتی به گذشته فکر میکنه از بودن با من پشیمون بشه

==================================================

میترسم از همه چیز

از همه کس

از فکر کردن به گذشته

از اشتباهاتی که کردم

از کارهای درستی که نکردم

از رویارویی با آینده

از مبهمی آینده

از از دست دادن کسایی که دوستشون دارم

از تاریکی

از تنهایی

از شکنندگی

از وضع حالا

از ندانستن ها

از تو که نکنه یه وقت... .

میترسم

زیاد

بیشتر از هر وقت دیگه ای می ترسم

از خودم

من سوار یه ماشینم که ترمز نداره دارم تند تند توی یه جاده تاریک و پر پیچ و خم میرونم

از همه وحشتناکتر مه غلیظ اطرافه

هیچ چیز قابل پیش بینی نیست... .

حتی من!!

از پرت شدن تو دره و مردن کنار اسکلت هایی که همشون تو زنده بودنشون شکست خوردن میترسم

از اینکه یه اشتباه کوچیک بزرگترین پشیمونیم بشه میترسم

از اینکه زندگیم یه قمار بزرگ باشه از بازنده بودن می ترسم

پ.ن1:ازاینکه از همه چیز می ترسم از ترس زیادم خیلی خیلی میترسم

پ.ن2:چرا از هرچی میترسم داره سرم میاد؟

*********************************************************************

حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .

مردان شهریور

آتش عشق اين مرد بسيار كم شعله اما جاودانه و با حرارت است. مجموعه‌اي است از كمال و هوش و ثبات قدم. بر انگيختن احساساتش كار دشواري است. او مي‌تواند سالهاي سال بدون اينكه قلبش براي كسي بتپد زندگي كند. به كوچكترين چيزهائي كه مورد علاقه همسرش است فكر مي‌كند و به آنها اهميت ميدهد

زنان شهریور

بسيار احساساتي، بي‌ريا و تزوير، خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده، در مناسبات خود با او سعي كنيد از جر و بحث پرهيز نمائيد. در هيچ كاري زيادهروي نمي‌كند و خوب مي‌تواند از خود مراقبت كند. در مقابل اقرار به گناهان خويش سرسختي عجيبي نشان مي‌دهد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:12 |

خواهم رفت مشهد

 

 

 

از سه شنبه

 

 

 

تا دوشنبه

 

 

 

دعاتون میکنم

 

 

 

حلالتون نیز هم

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:9 |
سلام دوستان

قبل از اینکه یه ماه بشه اومدم آپ کنم آخه این مدت یه کم سرم شلوغ بود(عروسی پسرعمم بود می دونم به من چه!!) هم اینکه افکارم زیادی مغشوش بود و از این حرفا... دیگه دست تقدیر نذاشت اپ کنم این مدت

و اما آپ این دفعه موضوعیه که برام الان از همه چیز مهم تره و تا تکلیفم رو باهاش مشخص نکنم به هیچ موضوع دیگه ای فکر نمی کنم عمرا... شما هم اینقدر هی اصرار نکنید فایده نداره فکر نمی کنم

و این موضوع مهم و حیاتی تر از نون شب اینه که :" ببین ما توی وجودمون یه سری نیاز داریم و توی زندگیمون یه سری هدف حالا این وسط از بد روزگار و از اونجابب که تو این دنیا هیچ چیز سر جای خودش نیستیکی رو دوست داریم (بلا نسبت) که بودن با اون مقارن برآورده شدن نیاز ها و رسیدن به اهدافمونه"

تا این جا شد داده های مساله حالا سوال اینه که:"نیازهامون مهم ترن یا شخص کذا؟!"

یکی از دوستام می گفت این مساله به این بر می گرده که تو تو زندگیت دنبال همراه می گردی یا دنبال معشوق؟ و اینکه نیازهات چقدر اساسین و تا چه حد ازشون میتونی بگذری؟ و اینکه طرفت رو چفدر دوست داری و ....

پ.ن:از بعضی نیاز ها میشه گذشت اگه دلگرمی باشه

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:9 |

باورم نمیشه از عصر دوشنبه گذشته تا صبح امروز(دوشنبه)این همه حدود پی دوم تغییر فاز داشتم اصلا انگار از توی یه دنیای وارد یه دنیای دیگه شدم که اصلا نمیتونم وصفش کنم فقط میتونم بگم از حال قبلیم یه عالمه بهتره خوب خدا رو شکر اصلا فکر کنم همین که به جای یادش به خیر نوشتم به نام خداوند بخشنده مهربان گویای این مطلب هست 

خوب حالا بگم چی شده؟میدونم همتون گفتین نه ولی به کوری چشم اونایی که گفتن نه(دور از جون شما البته)میگم:

سه شنبه و چهارشنبه پنجشنبه: مسجد برای اعتکاف که خوب هر چی از این سه روز بگم کمه شاید به نظر مسخره بیاد یا فکر کنید اغراق شده مینویسم ولی اگه باورتون نمیشه خوب یه بار فقط یه بار امتحان کنید این سه روز به اندازه سه سال چیز فهمیدم و فکر کردم و البته برای شما هم دعا کردم خیلی خوب بود و حال داد

بعدشم شنبه و یکشنبه با بر و بچز رفتیم خارج شهر برای مشاهده بارش شهاب برساوشی که به محض این که عکساش آماده شه میذارم براتون که شما هم صفا کنید نمیدونین چه آسمون محشری بود جای همتون خالی

و پشت سر هم بودن این دو واقعه جالب و جذاب و آموزندهسبب شد حالم توپ شه اون قدر که اصلا توی پوست خودم نمی گنجم

خلاصه ممنون از کامنت گذاران عزیز و شرمنده که این هفته بهتون سر نزدم همین الان میام تلافی میکنم همه تاخیرم رو

پ.ن:خدایا از این حال خوبا به همه کامنتگذاران این وبلاگ عنایت فرما          آمین

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:8 |
 

سلام دوستان قبل از نوشتن پست این دفعه میخوام از همتون به خاطر نظرهای خوبتون تشکر کنم مخصوصا از

"شهاب و رضا و مجنون وهیس و دریا و شهرزاد وآزاده و نادیا و دل شکسته و آرش و دکتر و امید و پیام"

 که به پست ربط هم داشتن یه تشکر هم از داود و بابک به خاطر کامنتاشون که شرمنده فرموده بودن و تشکر نهایی از سید که بهترین پیشنهاد رو داده بود که به فرقشون فکر نکنم!!

و اما قبل از اینکه برم سراغ پست این دفعه یه داستان کوتاه خوندم که خوشم اومد گفتم برا شما هم بنویسم:

"-داداش! ما رو یه نهار مهمون کن در خدمتت هستم!

سرش رو بالا آورد. دختر جوان بود شاید یکی دو سال از خودش کوچیکتر. حوصله نداشت.خواست بگوید:«خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه» که گفت:«حراجه؟!» دختر سرش رو کج گرفت و با کرشمه خندید و گفت:«هی...همچین!» چه آشنا بود این گردن کج گرفتن و نمکی خندیدن. اگه به جای «هی...همچین!»میگفت:«باشه؟» میشد عین خودش یادش نیومد عین کی

«شرط داره ها...»دختر فقط سر تکان داد... پرسید :«نمیخوای بدونی چه شرطی؟»دختر شانه بالا انداخت:«نه فرقی نمیکنه» اونم دیگه چیزی نگفت و از روی نیمکت سیمانی بلند شد. دختر هم

-حالا ناهار چی میخوری؟

-هر چی باشه میخوریم...کوفت یا پیتزا فرق نداره

-پس پیتزا!

دوباره با همان اطوار گفت:«هی ...همچین!» ولی او شنیده بود:«باشه؟..» و جواب داده بود: « نمیتونم اگه بابام بفهمه میکشدم» فقط نگاهش کرده بود و او هم گفته بود «قبول ولی شرط داره ها...» و شرطش رو هم دلش نیامده بود بگوید هر چه خواسته بود به جز آن بیسکویت ها که قدش نمیرسید داده بود و بابا هم همان موقع سر رسیده بود.

بعدن که دستهای سرخش را نشانش داده بود فقط نمکی خندیده بود و حتی زبانش را هم در آورده بود برایش

پرسید اسمت چیه تو دختر؟ دختر تکه دیگری از پیتزا برداشت و با دهان پر گفت اسم خودت چیه؟

-من امینم

-فکر کن منم خاطره ام

و اما پست این دفعه...

یه سواله که جوابش برا خودم خیلی مهمه چبزی که تو فکرمه اینه که غرورم برام مهمتره یا آرامشم؟! ولی سوالم از شما اینه: آدم چه کسایی رو باید ببخشه؟ اونایی رو که خیلی دوست داره یا آدمای معمولی؟  تا چه حد باید ببخشه ؟ اصلا حد داره؟ یا نه! اگه آدم کسی رو نبخشه باید چی کارش کنه؟ انتقام بگیره؟

میدونم به نظر مسخره میاد چون بخشیدن به حسه و نمیشه زیاد براش تعیین ملاک کرد ولی میخوام بدونم کسی رو که دوست دارین اگه یه اشتباه بزرگ (بینهایت بزرگها)  بکنه(از اونجایی که دوست داشتن همیشه با توقع همراهه) ازش متنفر میشین یا چون دوستش دارین میبخشینش؟

پ.ن: بخشیدمت ولی دیگه نمیخوام ببینمت!!

فکرشو بکنین ما داریم توی یه دنیا پر از بایدها و نباید ها زندگی میکنیم یه سری گرایش خودمون داریم که خوب بعضیاشون در حد علاقه باقی میمونن ولی توی بعضیاشون استعدادکی هم داریم و میخوایم پیشونو بگیریم و خلاصه بچسبیم بهشون. ولی چشمتون روز بد نبینه درست وقتی مطمئنیم داریم راه درست رو میریم همون بایدها و نبایدهای مذکور و گاهی لعنتی میان میزنن تو دهن استعدادمون و خفه اش می کنن و میگن:" بشین سر جات همون که من میگم"

اون موقع دو راه داری یکی اینکه مثل یه دختر خوب( در برخی موارد پسر ذکر شده) خودت هم بزنی تو دهن استعداد خودت و ببینی چی مصلحته یکی هم اینکه یه تصمیم کبری بگیری و کاری رو که میخوای بکنی یعنی وایسی جلوی همه بایدها و نبایدها اون موقعه که بهت میگن:" یاغی٫ عاصی٫ شورشگر٫ طغیانگر و.........." عیب نداره بذار بگن مهم دلته که اون موقع بهت میگه:" با عرضه٫ شجاع"

پ.ن۲:میمیرو واسه آدمای یاغی

پ.ن۳: تا حالا فکر میکردم بدترین درد تنهاییه ولی حالا میبینم دندوندرد از اونم بدتره!!

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:7 |
واقعیت یا حقیقت؟ مسئله این است!!

تناقضها و تفاوتهای فاحش بین حقیقت و واقعیت خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده و از اون موضوعاتیه که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر توش گیج میخورم و البته به چیزهای بیشتری هم میرسم!!

فکر میکنم شعر:"میان آنچه باید باشد و نیست ..." تا حدودی مفهوم خقیقت(آنچه باید باشد) و  واقعیت(آنچه هست) رو مشخص میکنه

هنوز نفهمیدم نگاه من توی تعیین آرمان و مسیری که میخوام برای رسیدن به آرمان طی کنم به حقیقت(ideal) باید باشه یا به واقعیت(real)؟  شاید هم باید آرمانideal باشه و مسیر real!!

وای چقدر آزاردهنده

دیگه چیزی نمینویسم چون همیشه از اینجا به بعدش روخودم هم درست متوجه نمیشم(البته از اینجا به قبل رو هم درست نفهمیدم)

بیخیال بابا هر وقت کم میارم ناخودآگاه میرم سراغ فلسفه نمیدونم چرا؟!

پ.ن: از حقیقت وقتی میخواد به زور خودش رو بهم بقبولونه متنفرم

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 21:6 |
راهنمایی و دبیرستان آخر سال دفتر خاطرات بود که بین بچه ها ردوبدل کی شد(چه حماقتا می کردیم) ولی من که خودم خاطره بودم==>همه دفترام دفتر خاطره بودن==>دفتر خاطرات جدا نداشتم ولی هر کسی دفترش رو میداد براش بنویسم بعد از کلی چرند که معنی هیچ کدومشونو نمی فهمیدم یه چرت می نوشتم که حالا معنیش رو خیلی خوب می فهمم:

"دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون"

نمی دونم چرا فکر کردم میشه قانون شکنی کرد؟چرا فکر کردم این قانون استثا داره؟چه اشتباه بزرگی!

حالا هم تاوانش همون قانونه:

جدایی"

*********************************************************************

بدحوری اوضاعم خراب شده.۳روز تو هفته دانشگاه می رم ولی ۷ روز هفته گیرم به هیچ کاری نمیرسم حز آپ کردنکلی کار واسه تابستون داشتم:.............. ولی نمی دونم چرا اوضاع اینطوری شده؟ تیر تموم شد چشم به هم بزنی مرداد هم رفته

به قول شاعر:        "این قافله عمر عجب میگذرد"

و به قول اون یکی شاعر:       "بر لب جوی نسین و گذر عمر ببین"

که بنده به شخصه مشغول همین کارم

*********************************************************************

حس غریبیست دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن وقتی می دانیم کسی با جام و دل دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده به بازیش می گیریم: هر چه او عاشقتر ما سرخوشتر و هرچه او دل نازکتر ما بی رحم تر

تقصیر از ما نیست تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده

*********************************************************************

کاندیدای شعر برگزیده 2005 یک بچه سیاه پوست بود:" وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم.وقتی بزرگتر شدم باز هم سیاه بودم.وقتی جلوی آفتاب می روم همچنان سیاهم.وقتی می ترسم هم سیاهم.وقتی سردمه سیاهم.وقتی مریض میشم بازم سیاهم.وقتی بممیرم نیز سیاه خواهم ماند..........تو ای دوست سفید پوست من وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی. وتی بزرگتر شدی سفید شدی. وقتی جلوی آفتاب می ری قرمز میشی. وقتی می تدسی زرد میشی. وقتی سردته آبی میشی.وقتی مریض میشی سبز میشی. وقتی بمیری خاکستری میشی.............. تو به من میگی رنگین پوست؟!"

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:40 |
تو رفتی و مهر در دلم پزمرد احساس لطیفم دود شد و به هوا رفت و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نتوانست التیام بخش دل دردمندم باشد من در غبار بی کسی گم شدم و به مانند مجنون سردرگم ماندم دلم هوای پر شدن داشت و روحم در حسرت یک لحظه پرنده شدن بال بال می زد اما چه کنم که نشد یا شایدم قسمت نبود به عمق آسمان ها بروم حالا هر روز از خودم می پرسیدم برای چه باید بمانم وقتی همه آرزوهایم از بین رفتند من از دنیا هیچ نمی خواهم فقط می خواهم بدانم چه کسی می تواند پاسخ گوی متلاشی شدن رویاهایم باشد؟؟
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:39 |
 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که ز گنجینه غیبش دوا کنند

************************

وقتی خدا بهت می گه "باشه" چیزی رو که می خوای بهت میده

وقتی میگه "صبر کن" چیز بهتری بهت میده

ولی وقتی میگه:"نه" داره بهترینها رو برات جدا می کنه

شاید همینطور باشه نمی دونم فقط می دونم عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:38 |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواهد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت را بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه برایت تبريک بگن ، جز آني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يک نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت را به خاطر يک نفر از دست بدي ، اما او بگوید : ديگه
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:38 |
 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا

عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا

خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم

گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 20:37 |


Powered By
BLOGFA.COM