سلام دوستان قبل از نوشتن پست این دفعه میخوام از همتون به خاطر نظرهای خوبتون تشکر کنم
مخصوصا از
"شهاب و رضا و مجنون وهیس و دریا و شهرزاد وآزاده و نادیا و دل شکسته و آرش و دکتر و امید و پیام"
که به پست ربط هم داشتن یه تشکر هم از داود و بابک به خاطر کامنتاشون که شرمنده فرموده بودن و تشکر نهایی از سید که بهترین پیشنهاد رو داده بود که به فرقشون فکر نکنم!!
و اما قبل از اینکه برم سراغ پست این دفعه یه داستان کوتاه خوندم که خوشم اومد گفتم برا شما هم بنویسم:
"-داداش! ما رو یه نهار مهمون کن در خدمتت هستم!
سرش رو بالا آورد. دختر جوان بود شاید یکی دو سال از خودش کوچیکتر. حوصله نداشت.خواست بگوید:«خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه» که گفت:«حراجه؟!» دختر سرش رو کج گرفت و با کرشمه خندید و گفت:«هی...همچین!» چه آشنا بود این گردن کج گرفتن و نمکی خندیدن. اگه به جای «هی...همچین!»میگفت:«باشه؟» میشد عین خودش یادش نیومد عین کی
«شرط داره ها...»دختر فقط سر تکان داد... پرسید :«نمیخوای بدونی چه شرطی؟»دختر شانه بالا انداخت:«نه فرقی نمیکنه» اونم دیگه چیزی نگفت و از روی نیمکت سیمانی بلند شد. دختر هم
-حالا ناهار چی میخوری؟
-هر چی باشه میخوریم...کوفت یا پیتزا فرق نداره
-پس پیتزا!
دوباره با همان اطوار گفت:«هی ...همچین!» ولی او شنیده بود:«باشه؟..» و جواب داده بود: « نمیتونم اگه بابام بفهمه میکشدم» فقط نگاهش کرده بود و او هم گفته بود «قبول ولی شرط داره ها...» و شرطش رو هم دلش نیامده بود بگوید هر چه خواسته بود به جز آن بیسکویت ها که قدش نمیرسید داده بود و بابا هم همان موقع سر رسیده بود.
بعدن که دستهای سرخش را نشانش داده بود فقط نمکی خندیده بود و حتی زبانش را هم در آورده بود برایش
پرسید اسمت چیه تو دختر؟ دختر تکه دیگری از پیتزا برداشت و با دهان پر گفت اسم خودت چیه؟
-من امینم
-فکر کن منم خاطره ام
و اما پست این دفعه...
یه سواله که جوابش برا خودم خیلی مهمه چبزی که تو فکرمه اینه که غرورم برام مهمتره یا آرامشم؟! ولی سوالم از شما اینه: آدم
چه کسایی رو باید ببخشه؟ اونایی رو که خیلی دوست داره یا آدمای معمولی؟ تا چه حد باید ببخشه ؟ اصلا حد داره؟ یا نه! اگه آدم
کسی رو نبخشه باید چی کارش کنه؟ انتقام بگیره؟
میدونم به نظر مسخره میاد چون بخشیدن به حسه و نمیشه زیاد براش تعیین ملاک کرد ولی میخوام بدونم کسی رو که دوست دارین اگه یه اشتباه بزرگ (بینهایت بزرگها) بکنه(از اونجایی که دوست داشتن همیشه با توقع همراهه) ازش متنفر میشین یا چون دوستش دارین میبخشینش؟
پ.ن: بخشیدمت ولی دیگه نمیخوام ببینمت!!
فکرشو بکنین ما داریم توی یه دنیا پر از بایدها و نباید ها زندگی میکنیم یه سری گرایش خودمون داریم که خوب بعضیاشون در حد علاقه باقی میمونن ولی توی بعضیاشون استعدادکی هم داریم و میخوایم پیشونو بگیریم و خلاصه بچسبیم بهشون. ولی چشمتون روز بد نبینه درست وقتی مطمئنیم داریم راه درست رو میریم همون بایدها و نبایدهای مذکور و گاهی لعنتی میان میزنن تو دهن استعدادمون و خفه اش می کنن
و میگن:" بشین سر جات همون که من میگم"
اون موقع دو راه داری یکی اینکه مثل یه دختر خوب( در برخی موارد پسر ذکر شده) خودت هم بزنی تو دهن استعداد خودت و ببینی چی مصلحته
یکی هم اینکه یه تصمیم کبری بگیری و کاری رو که میخوای بکنی یعنی وایسی جلوی همه بایدها و نبایدها اون موقعه که بهت میگن:" یاغی٫ عاصی٫ شورشگر٫ طغیانگر و.........." عیب نداره بذار بگن مهم دلته که اون موقع بهت میگه:" با عرضه٫ شجاع"
پ.ن۲:میمیرو واسه آدمای یاغی
پ.ن۳: تا حالا فکر میکردم بدترین درد تنهاییه ولی حالا میبینم دندوندرد از اونم بدتره!!
+ نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت
21:7 |